هوهو نوشت

هر کسی برای خودش خیابانی دارد، کوچه ای، کافی شاپی و شاید عطری که بعد از سال ها خاطراتش گلویش را چنگ می زند . . .

هوهو نوشت

هر کسی برای خودش خیابانی دارد، کوچه ای، کافی شاپی و شاید عطری که بعد از سال ها خاطراتش گلویش را چنگ می زند . . .

هوهو نوشت

و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد
و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را
به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء
نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . . .

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
پاسخ کامنتم بود:کسی که محبت خدارو داشته باشه نیاز به محبت کسی نداره...
کجای کاری شما،
من دیشب با خدا 
امروز باخدا
همین شبشم باخدا 
بحثم شد،اینکه گفتم خدا تو خدایی یا یزید،آخه این همه چیزباهم،به کدومش برسم اخه،چطوری آخه،هفته هفت روزه من درگیر چیزم،کی به درسم برسم دقیقا،سالی به دوازده ماهی من میرم کتابخونه جا نیست،جای خودمو خیرات میکنن،جامو میگیرن،حالا این یه نمونشه،زنه بهم گفت:توچقدر لوسی با این قدو قواره اخه بخاطر صندلی نداشتن گریه میکنن،
کجای  کاری شما که من واسه غذا خوردنم گریه میکنم،
جدیدا گریه همش فحشم میده،
میگه خسته شدم از دست تویه بی عقل،
به خدا گفتم،انصافه من توی این سرما بشینم اینجا،بعدا دختره با لب تاپ (لپ تاپ شما)اهنگ گوش میده...
اخه من کیو فحش بدم الان.‌..
خودمو ، اون دختره رو، شانسمو،...
شدت عصبانیتم هرروز بیشتر بیشتر میشه،
اینکه آدم بیاد اینجا بنویسه از دغدغه ها گرفتاریاش خیلی مسخرست (به خودم میگم به بقیه چه تو چه دردی داری)خو وقتی هممون میاییم دردو مرض مینویسیم شاید یکی اومده حالش خوب شه...
نوشتن تو وبلاگ و اینا غیر اون افرادی که جدا سعیدیو حافظن .... میبینن از درو دیوار صدایی نمیاد.... 
از خداهم صدایی نمیاد...
اخه میگما واقعا خدا کجایی؟.
امروز دیگه این بیجایی به مرز ستون فقراتم رسید که بارو بندیلمو جمع کردم با یه چشم اشک و یه چشمم ک جدا خون ... راهی رفتن...
مامان مخالف کتابخونه رفتنه،اما فقط بخاطر اینکه صبح مجبورم زود پاشم میرم،وگرنه خونمون که کسی نیست،
راهی رفتن...
تا یه خانومی گفت:من خودمم جا ندارم اما منو دوستم ساعت دو میریم تو بیا سرجای اون...
هیچی ...
فرشته بود...
خدا فرستاد؟!
حتما 
بعدشم گفتم ببخشید که دعوا گرفتم باهات...
اخه غیر خدا کسی حوصله غرغرای منو نداره‌‌‌...
اما گاهی میگم تقصیر خودشه ک من غر میزنم...
من با کله میرم تو جهنم ...مطمئنم...مهمم نیست برام...چون اینجایی که هستمم توهمین مایه هاست..‌
+استفاده از قوائد کاربردی چیز
+خستگی تا مرز استخوان 
+چشمام داره بیهوش میشه (خودمم)
+شما نخونین
+مشکل اصلی کتابخونه و جا نداشتن نیست ... گیر میدم به همچی...
بقول اون خانومه...لوس
  • هوهونوشت
دلمان گرفت از این همه بی تفاوتی
به منزل رسیده نرسیده 
دیدم خانمی نشسته و مرا میبیند بلند می شود،اول از هر درسی سخن میگوییم 
و انگار من منتظر اصل مطلب بوده ام...
انگار به گوش او هم رسانده اند که چه شده...
انگار وقتی نیستم خیلی راحت قضاوت میکنند و تقصیر هارا بر گردن منه گردن شکسته می اندازند
همه حرفا یک طور دیگر منعکس شده به شخص مذکور...
گریه ام گرفت
نفهمیدم چه گفتم و چگونه تعریف کردم 
فقط یادم است از الاغ بیچاره زیاد یاد بردم  و به خود توهین کردم
شخص مذکور مرا بوسید و گفت :اشک مارو هم درآوردی،عیب نداره،همون فاطمه سابق باش 
گفتم :من همونم 
من هم حرمت نگه میدارم،هم احترام میزارم،روزی صدبار سلام میگم،روزی صد بار میگم خداحافظ به سلامت،روزی صد بار تشکر میکنم،روزی صدبار ...
من بلد نیستم مثل فلانیو فلانی باشم هرچقدر میخواد حسرت بخوره برام مهم نیست،
انگار چیزهایی رو هم لو دادم که شخص مذکور خبر نداشت،
نمیدونم 
خیلی خسته شدم ،
کل شب ممتاز در خوابم بود،
انگار به گوشش رساندند کل دیشب هرچه بدو بیرا بود نثار او و قبرش کردم
و کل شب گریه کردم 
خدا نبخشه شمارو که اذیتم میکنید،حالا من شدم آدم بده؟!فلانیو فلانی خوبن!هه
باتاخیر مجبورم برم مد...
  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۳۲
  • هوهونوشت

به وقت ناهار فلافلانه روی نیمکتی نشسته و درحال تفکر می باشم....

به چیز خاصی فکر نمیکنم 

پسران  لوس و بی مزه ای را میبینم که فقط منتظر سوژه می باشند و دستش بیندازند

دخترانی که انگار فقط هدفشان جلب توجه کردن است ،

(فلافلانه ام در گلویم گیر میکند)و همچنان من دست به کیبوردم....

آیا میدانستید دلیل آن همه سرپا ماندن من در این کتابخانه چه بود؟

خواهران عزیزم کتاب ها و کیف هایشان را مستقر کرده (از آنجایی که رو ندارم جایشان را بگیرم نتوانستم محل استقرارشان را اشغال کنم)و به همراه تلفن همراه می روند در محوطه کتابخانه تا با همسران آیندشان سخن بگویند

اما کاش همسر آینده شان باشد...

که امروز شنیده ام یکی از خواهرنمان از اینکه فلانی همسر آینده اش باشد پشیمان شده و قسمت بیو اینستا خود را از in rell به singel تغییر داده است 

در حالی که نام کاربری او در صفحه اینستاگرامش نام خود و فامیلی همسر آینده سابقش بوده است 

چطور آن همه عکس های دو نفره را نابود میکند؟

پ ن: من اصلا فضای بیان رو نمیشناختم فقط بدلیل اینکه رمز ورود نام کاربریم و ایمیلم در آوا بلاگ مشکل پیدا کرده بود اومدم اینجا...

نمیدونستم اینجا برای اهل قلمه که حتما باید طور خواستی نوشتن 

من بلد نیستم مثل خیلی از بلاگرا ادبی و قشنگ بنویسم 

چون من تصمیم نداشتم کسی بیاد بخونه و نظری ارائه بده 

من شاعرم نیستم...

اینکه من چرت و پرت مینویسم کاملا مشخصه انتظار ندارم کسی تایید کنه ... 

نخونین خب ، من از اینکه خودم نباشم بدم میاد 

الان عامیانه میگفتم قشنگ تر بود...

یاحق 

فلافلمون سرد شد:)

۰دیگه ادامه درس:)

بعداظهرتون بخیر:)



  • هوهونوشت

همین الان موفق شدم :)

بسم الله الرحمن رحیم 

درس میخوانم برای آینده خویش 







پ ن:تشکر کامنتای پست قبلو رسیدم منزل انجام میدم....

گندشو دراوردم گزارش لحظه ای میدم نه؟

قابل توجه مهربانم :کتابخانه ها ۷:۳۰بازمیشن عسیسم... شیش خروسم خوابه

  • هوهونوشت
با هدف اینکه امروز اول اردیبهشت ماه سال جاریست و اول ماه شنبه افتاده است 
با نیت درس خواندن در راه اسلام و پول درآوردن در آینده و محتاج نشدن و دریافت پول از کسی (چه پدر و مادر جان و چه ...)
در این باران بهاری ساعت ۷:۳۰دقیقه صبح به کتابخانه امام حسن مجتبی آمده ام 
بافرض اینکه هرچه زودتر حرکت کنم جای خالی زیاد است...
اما نه،
حتی یک جای خالی هم برای من نیست 
و من کتابی بر سر خویش کوباندم و ازین شانس نداشتن ها به خدا گله کردم 
نمیتوانم برگردم به خانه،زیرا همچنان بر فرض اینکه غروب به منزل میروم همه افراد منزل از کار و بارشان برگشته اند...کلیدی را از جای کلیدی چشم نظرمان برنداشته ام...
از این شانش کوفتی همچنانانه گله مندم...
من تا کی در این کتابخانه گرم طاقت فرسا و نداشتن هیچ گونه صندلی بنشینم و درس بخوانم...
کتاب گاج سنگین را در دست گرفته و به گوشه ای از دیوار تکیه داده ام... 
کمی هم روی کاشی (سرامیک)مینشینم و صد درصد کثیف انگیز میشوم هنگام بازگشت...
صلوات میدهم تا کسی(تشریف)ببرد و اگرنه امروزم هم نابود خواهد شد...

  • هوهونوشت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۴
  • هوهونوشت

داشتم فکر میکردم کاش زودتر تموم شه الان 
برسم به ته آینده ببینم چطوریه 
ولی میترسم مثل همین الانا که پشیمون میشم میگم چرا فلان روز فلان کارو نکردم یا گاهی وقتا که دلم میخواد زمان برگرده به عقب...
ولی دلم نمیخواد برگرده 
پیش بره و تموم شه 
چون هرروزش سنگین تر از دیروزو و پریروزه
اگه این مقایسه کردنا و کمبودایی که خیلیا دارن نبود  تو خیلی چیزا نمیتونستم طاقت داشته باشم ادامه بدم حالا نه درسی...
مثلا میگم خداروشکر من اینو دارم بیچاره فلانی همینم نداره ... 
یا مرض من که اونقدر بزرگ نیست...
اما اینم میدونم مشکل هرکسی برای خودش بزرگه 
مثلا تا قبل اینکه پام بخورع به در و خون بیاد گریه کنم داشتم سر یه موضع دیگه حرف میزدمو غصشو میخوردم ... 
این جایگزین شدنای مشکلات و گرفتاریا باعث میشه صبر داشته باشیم 
دلم میخواد خیلی صبور باشم 
اما نفرت عصبانیت و اعصاب خوردی نمیزاره 
دلم میخواد همون لحظه فلانیو نیست و نابود کنم 
دلم میخواد از یه بلندی پرتش کنم پایین و نفس عمیق بکشم
اینکه هرشب با کلی نفرین کردن خوابم میبره اصلا برام مهم نیست به خودم برگرده چون داره برمیگرده مشخصه ...
دلم میخواد یجایی برم هیشکی نباشه نه دلم برای مامانم تنگ میشه با مامانم برم...
اخه مامان فقط مامان نیست مامان خواهره مامان دوسته همچیه...ازونجایی که بیرون میریم همه میگن خواهر شوهرته؟ک مامانم میگه نه دخترمه
چون شیبه مامان نیستم اما شبیه عمه خانومم نیستم ... بهتر که نیستم بدم میاد ازش...هرروز بیشتر از دیروز...
از شنبه ای که هرگز نیامده میرویم برای درمان جدید انشالله خوب شه :(
دیگه خسته شدم ...
لبیک یا حسین 
دوست مامان برا م یه نصف بطری آب اورد گفت از کربلاست ولی بو میداد:(
گف اول انا انزلنا بخون بعدم یچی رو کاغذ نوشته بود خوندم .... خوردم.... 
کربلا نرفتم ... 
یبار دلم میخواد برم...
شاید در بزرگسالی قسمت بشه...
البته با مامان ... 
فردا تولد  امام حسین جونه 
ولادتون  مبارک :)
دوستت دارممممممم
خیلی خوبی و مهربونی 
اسمت باعث میشه گریه کنم :)
زیارت عاشورا بخونیم :) کادوی تولدم بشه :)
 پ ن:خواهر جان را جو عکاسی گرفته بود و با دوربینی که بعد از یکسال تعمیر شد و همچنان باز هم باطری اش خالی می شود...
از من و چادر دلبرمان استفاده کرد و دستور ژست های مختلف میدادند و چندتایشان که طبیعی بود زیباتر شد...
  • هوهونوشت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۳
  • هوهونوشت

سلام سلام

اگه بخوان یجا استخدام کنن 

فقط یه فرم ساده پر کنن

آیا شماره حساب میگیرن؟؟ (این ترفند خودمه )

حالا اگه نمیگیرن

شما بگین با چه ترفندی میشه از یکی شماره حساب گرفت :(((

راهنمایی 


  • هوهونوشت

اینکه من بد شانسی میارم تقصیر من نیست 

نحسم لابد

مامان میگه از بس میگی این مشکلو دارم اون مشکلو دارم و من بدبختم هرروز بدتر میشه 

امروز که هفت صبح بیدار شدم رفتیم رسول اکرم تا2  طول کشید  دکتر بیاد خسته شدم دیروزم رفته بودیم چند روزه پستم میخوره فقط به طب پزشکی 

دستمو دید گفتش التهاب  داره باز

دارو نوشت 

و آزمایش 

پوکی استخوانو رماتیسم و عفونتووو...

 رفتیم رازی دو دقیقه ای ازمایش دادیم 

اون خانومم میخواست از دست چپ خون بگیره اخه من چطور مشت میکردم 

بعد فکر کرد لوسم میگف نمیخواد مشت کنی فقط کبود میشه اینطوری بعد ک دید ورم داره دلش سوخت ... 

گف شوهرمم گاهی اینطور میشه میگ دکتر گفته بوده علائم حصبس بعد گف ب دکتر گفتیم حصبه الان نمیشه گفتش ک سبزی آلوده  و آب آلوده تشدید میکنه دکترام هیچی تشخیص نمیدن باو 

...

من ک نه سبزی میخورم آب هم همش تصفیه شدس شایدم تسفیه شدس 

هیچی

ناهار نخوردم

خوابیدم تا هفت 

حوصلع ندارم

نمیدونم کی قراره جدی درس بخونم 

اانگشت شصت پام ترکید 

خورد به سرامیک  بخاطر اون ارتفاع مسخرش

ترکیدا

ناخونم شکست  و سیاه شد 

درد داره

مامان باهام گریه میکنه

دیشب یهو زد  زیر گریه اخه تو با این پا چطور میتونی بیای اونجا

بعد من تو بیمارستان لنگ میزدم میگفتن پات چیشدع؟

گفتم پام نیست دستمه

همچنان ورم داره خم نمیشه

ای خدا

شکررررررررررررررررر

ببینم دیگه چی میخوای بگی

به مامان گفتم به بابابزرگ بگه ازون کتابا باز کنه چرا من همش درگیر مریضی شدم 

میگفت مرده گوشاش کر شده نمیشنوه 

شانس منه خوبه نمرده....


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۰
  • هوهونوشت

وقتی گفتی نامه رو خوندی؟!

متوجه نشدم 

گفتی بااین ویس بخون بازهم متوجه نشدم و چیزی نپرسیدم (کلاعادتمه نفهمم دیگه نمیپرسم دقیقا چی!)

ازت بخاطر اینکه با دست خودت نوشتی تشکر کردم چون روی کاغذ کادوی جذاب بنفش برام نوشتی:

تقدیم به بهترین دوستم 

فاطمه عزیز

همیشه انقدر خوب بمون

فراموشم نکن:)

آلاء

اینو که دیدم اولین قشنگیش برام به این بود:

دست خطتو دیده بودم ، عکسایی که از نوشته هات میزاشتی تو وب

اینکه یکیش مال منه،واسه کسی ازم یخورده دوره فوقش ۳ساعته میرسیم بهم...

من میدونستم عیدیم چیه ؛چون نمیخواستم آدرس بدم 

دوست نداشتم برام چیزی بگیری که زحمتت بشه الانم میدونم خیلی هدیت برام بزرگه

 و دوست داشتنیو دلبره...

بااینکه بابا با حالت شوخی میگه:دیگه باهمین برو مدرسه مامانبزرگ

تااینکه پری شبی دوباره گفتی نامه رو خوندی؟

پرسیدم نامه؟

گفتی آره ویسم فرستادم 

من ندیده بودم 

رفتم دوباره تو پاکت پستو نگاهی انداختم 

دیدم بعله 

چون سفید بوده و چسبیده به پاکت من ندیدم 

گرفتم دستم اول خوندمش بعد با ویست گوش دادم:

به نام خداوند بخشنده مهربان

فاطمه عزیزم سلام 

من حرفی برای گفتن ندارم!اگه بخوام حرف بزنم یک کلام از شهید حججی بگم:کاری کنید که خدا عاشقتون بشه

فاطمه بیا طوری زندگی کنیم که هرکسی مارو دید یاد خدا بیفته 

اشرف مخلوقات باشیم 

چه بخشنده خدای عاشقی دارم 

که می خواند مرا باآنگه می داند گنه کارم...

دلم گرم است میدانم که میداند...

بدون لطف او تنهای تنهایم...

دلم گرم خداوندیست که با دستان من 

گندم برای یاکریم خانه می ریزد

دلم گرم خداوند کریم و خالق نوریست که گرلایق بداند

روشنی بخش  به کرم کوچکی بانور

دلم گرم خداوند صبور و خالق صبریست 

که شبها می نشنید در کنارم تا که بیند می رسد

آن شب که گویم:عاشقش هستم

بهار۱۳۹۷_آلاء

آلاء عزیز و دوست داشتنی وقتی نامه رو با صدای خودت خوندم یه آرامش عجیبی داشت و بهت گفتم گریم گرفت ،هم خیلی مومنانه بود هم دلنشین 

همون روز اگه میخوندم که ذوقم نورانی نورانی میشد:)


وقت نمیشد همون شب تایپ کنم :)

دوست واژه است

واژه‌ای که از لب فرشته‌ها چکیده است

دوست نامه است

نامه‌ای که از خدا رسیده است

نامه خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته‌ها

واژه قشنگ دوست

ماندنی است

راستی دلت چقدر

آرزوی واژه‌های تازه داشت

دوست گل‌ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه‌ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

راستی تبریک به بلاگرای برتر:)) انشالله موفقیتتون در واقعیت

ع.ن.آ

  • هوهونوشت









ماهم رفع زحمت کنیم برویم برای کنکور ۹۷

التماس دعا برادران و خواهران 

:)

علی یارتون




گاهی وقتا منتظری یه مسیری پیدا شه برسه به مسیر خوشبختی،

مسیر پیدا میشه و یه هدف میخوای،

هدف و انتخاب میکنی،

زمان میخوای،

زمان داری ،

برنامه ریزی میخوای،

برنامتم ریختی،

علاقه میخواد،

علاقه نداری به مسیرت 

ولی 

عاشقه هدفی

شاید نشه 

اما مهم نیست 

مسیرایی رو انتخاب میکنی که عاشقشی و هدفتو عوض میکنی...

راضی نیستم ازین ۱۸سال و یک ماه و ۱۵روز 

از هفت سالگی رفتیم مدرسه،

شبا زود خوابیدیم و صبح زود بیدار(که الکی مثلا بشیم مخ جامعه)

متوسطه اول 

متوسطه دومم تموم شد 

دانشگاهم که نرفته همینه...

بیخیال غصه چرا...

نالا:طرف میگه این همه سال درس خونده دانشگاه بره که دیگه هفت صبح پا نشه ولی شده استاد دانشگاه همچنان هفت صبح بیدار میشع...

کاش از اول به میل خودمون درس میخوندیم 

کی بیدار شیم 

بدم میاد یکی از خواب بیدارم کنه 

یا منعم کنه جایی نرم 

و اینکه اخه چرا من به کوچیکترین صدا حساسم خوابم نمیبره :/آی

راستی عیدتونم مبارک :))))


  • هوهونوشت

  • هوهونوشت

پنج شنبه شد 

آخر هفته ها کم دلگیر نیستند 

کل خستگی هفته را باخود دارند

کل دلتنگیای هفته رو 

پنجشنبـــــــــه.است

روز شاد کردن دلِ آنهایی که

در زیر خاک در انتظارنــد

روز لمس کردن خاطره ای که

در ذهن دارم

که باخود میگویم چقدردلم

برایت تنگ شده

براےشادےروح اموات صلوات

باشمعدونیای که خودت کاشتی میام پیشت:)

  • هوهونوشت

امروز کلا یه روز فوق مزخرفی بود 

خدا نکنه آدم محتاج بیمارستان های دولتی بشه 

حاضره بمیره ...

حالا نه فقط دولتی مطبا هم اکثرا اینطورن 

6.5 صبح پاشدیم که ساعت 7 بیمارستان رسول اکرم باشیم

نوبت ندادن که ندادن... حالا فقط به خاطر یه عکس برداری ...

بعدشم که نوبت ارتوپدمون پرید چون عکس نگرفت از دستم...

بعدترشم رفتیم دکتر پوست دوساعت علافی ... جناب دکتر سیگاری یعنی مطبش بوی گندع سیگار میداد و فوق العاده خشن و عصبانی...

بعدم که منو دیوانه کرد برگشته میگه مفت نخور و نخواب تشدید میکنه این مشکلو.. بچه نیستم که... من کجا مفت میخورمو میخوابم...

یه داروی ساختنی داده بود الا بلا میگفت ببر فلان داروخونه  اونجاااااااااام شلوغ کل امروز من به بطالت رفت ...

قشنگی امروز به در اومدن صدای اف اف بود...

با بنده کار داشتن ...البته میدونستم ... دیروزم منتظر بودم

دوست بلاگری عزیز و مهربون خیلی شرمنده کرد خیلی ... 

رفتم بستمو بگیرم و رو گوشی امضا کردم (آلاء جون میخواستن سفارش کنن من تو دفتر امضا کنم) تکنولوژیه دیگه  

خیلی هدیم دوست داشتنیه خیلی باارزشه ... شیک شیک :)

دلتون نخواد :)

چادر گلگلی جان براش ساقدستم درستیدم با پارچش:) میسی آلاء جون 

عیدیمه:)

http://tanhayihayeman.blog.ir/

  • هوهونوشت

همیشه منتظریم یکی از راه برسه حالمونو خوب کنه 

یه اتفاق خیلی شگفت انگیز بیفته 

اما تاحالا نشده خودمون تلاش کنیم یه اتفاق خیلی خوب رو رقم بزنیم 

حتی برای یه کاری که وظیفمونه و غیر اون هدفی نداریم مثل درس خوندن برای کنکور...

چقدر تلاش کردیم تاالان؟


من به شخصه از هفت تیرسالی که گذشت همه روز مدرسه داشتم حتی تعطیلات رسمی...

قطعا همه از من انتظار دارن حداقل پزشکی گیلان قبول شم...

چرا؟چون نه تفریح کردم نه ....

و چرا انتظار دارن،برای اینکه هرکاریو بهم سپردن گفتم من نیستم ،من درس دارم،کلاسم،خسته ام

خود من چقدر ازاین موقعیت عالی که بدست آوردم امسال استفاده کردم 

یه بنده خدایی گفتن تو که این همه تلاش کردی چیزی نمونده و حیفه...

به این حقیقت رسیدم که کنکوریا بهمن به این ور بیخیال میشن و درسشونو میزارن کنار انشالله کنکور سال بعدتر...

اینکه اردیبهشت ماه خیلیا انصراف میدن

اینکه نصفمون سیاهی لشکریم...

اینکه قبول دارم همین الانشم من و خیلی از کنکوریای دیگه از خیلی ترا جلوتریم 

اینکه قبول دارم تو زندگی هممون یه سری مشکلات داخل و خارج هست 

فقیر پولدار مریض سالم...همه یجوری درگیر مشکلاتن...

فقط سست شدیم

از ۱۲فروردین تا امروز من درس نخوندم...

درحالی که اول فروردین ۱۶ساعت درس خوندم بدون وعده ناهارواستراحت...

خیلی عقب موندم چون فراموش میشه

اگه هیچ مطلبیم نخونده باشیم حداقل توی دوماهم خوب اون مطلبو مرور تست بزنیم 

موفق میشیم حتما 

بیاییم آینده ای که نیومدرو بسازیم...

نزاریم آینده بشه حال و ما افسوس گذشته...

کنکوریای بیان زیادن...

تواین دوماه حسابی تلاش کنیم و بهم جایزه بدیم ... 

من که هستم واسه دادن پاداش کار خوب...تخصصمه...

سرزدن به بیان هم روزی دوساعت اختصاص میدم:)تلگرامم که انشالله هرچه زودتر فیلترع و شبکه دیگری نداریم ... سروشم بیخیال...

حال همه خوب 

انشالله همیشه همگی سلامت باشین...

زندگیتان سرشار از عشق :)

علی یارتان:)

پیش به سوی فردایی بهتر...

کنکوری جانا یاعلی

  • هوهونوشت

به این نتیجه رسیدیم که 

خواب آلودگی ما سرکلاس دو علت داره

یک:مزخرف بودن درس مربوطه 

دو:اخلاق مزخرف استاد مربوطه

وگرنه امروز من یه پلکم نزدم هنگام آموختن ...

عشق است ریاضی و استاد مربوطه اش...

منم که چون ماه اخره یادگاری عکسی میگیریم از استادان کچلمون دورتون بگردیم...


  • هوهونوشت

پایتخت تن و بدنمو لرزوند...

:(

قلبم اینجوری میزد:بومــب بوم بوم پشت بوم بومـــب 

تنون شد من ناراحنم :(هیشکی ازدباج نکلد:(

شهدا دمتون گرم (التماس دعا)روحتونم شاد:(

خود شهدا هم خیلی ترسیدند... بمیرم

  • هوهونوشت

البوم هارو ورق که می زنم 

خندم میگیره

چون همه آلبوما خونه باباجیه خیلی دیر به دیر تنهایی گیرشون میارم

تو همه عکسایی که باهات گرفتم سفت بغلت کردم و یه خنده گنده رو لبمه 

عکسا فقط تا ۱۱سالگی کنار همه 

بقیه حداقل یه قدم اون ور تره 

ازکلاس پنجم روسری گذاشتم اما همچنان دست میدادم باهات...

اول راهنمایی چادری شدم و دست دادنم گذاشتم کنار...

اوایلش میخندیدی میگفتی با چادرم میشه دست دادا اجازه هست...

میگفتم نخیر اجازه نیست 

گوشیتو برمیداشتم کلی چیز میزاتو پاک میکردم 

بعد تو جمع میگفتی یکی برداشته همرو پاک کرده خیلی ازت بدم اومده بود

تو باکلاس فامیل بودی خب اول تو اون گوشی جدید دراومدرو میخریدی بعد بقیه از قصد که نبود...

مامان میگفت خیلی اذیتت میکردم 

یبار دستتو گاز گرفتم کلی گریه کردی اون موقع ها تو ۱۲ساله بودی من ۳ساله...

میگفتی همه جا من ازون دختره لوس بدم میاد ...

هرسال کمتر از سال قبل حرف میزدیم دیگه باهم بازیم نمیکنیم...

کل حرف ردو بدلیمون احوال پرسی خیلی محترمانست...

حتی انگار برای توام سخته ... 

بودن تو یه جمع...

من که فاصلمو رعایت کردم و دیگه نمیرم جایی که تو هستی...

توامـ نیا...

امشبم آمدم منزل پدربزرگ تافرداشب که کارهای اداریت به پایان برسد در محل زندگی من و منزل من بمان...


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۳۷
  • هوهونوشت

حال و روزمان چپکی شده است ،هیچ چیز در جای خود نیست

شب ها همانند جغدها بیداریم و روز ها خواب

ناهار خوردنمان نزدیک وعده شام است 

از صبحانه غافلیم

هنگام حرف های خاله خانومی حواسمان جمع است و هنگام درس خواب

خدایا مددی...

تو درس می دهی و من به خواب می روم 

از این خواب و رویا به آن خواب و رویا می روم

شایدم خواب به خواب می روم...

  • هوهونوشت

دلم میخواد هرچه زود تر برم پی گواهی نامه و یه ماشین قراضه فقط برای خویش دست و پا کنم.

ازین رِنو خوشگلا هم باشه مهم نیست ...رِنو قرمز پی کِی میگن؟

کسی وقت نداره منُ ببره و بیاره

مجبورم تاکسی یا شخصی و انتخاب کنم...

خیلی سخته 

هم اینکه هنوز چادرتو جمع نکردی و درو نبستی گازشو میگیره و بره...

امروز چادرم فکر کنم رفت در لاستیک جناب راننده 

بعد میگه آبجی من تقصیر نداشتم گفتین وایسا وایسادم...

خب تو اولش گاز نمیگرفتی بری تا من جمعش کنم 

بارها سر  این مسئله  تو چادر سرکردن سست شدم حالا خیلی باایمانم زمینه های جور واجورم فراهم میشه...

و دو دیروز مسافر روحانی بودن همراه خانومشون 

متاسفم واقعا 

روحانیون خانومشونو کسی نباید ببینه نامحرم بهش نخوره فلان نشه بعد بقیه آدم نیستن 

با اون هیکلش نشست سمت من خانومشونو اون طرف

درسته واقعا...

والا خانومت اول ب من محرم بوده بعد شده زن شما...

هیچی مجبور شدم جلوتر از مقصد پیاده شم تا پرت نشدم بیرون...

:/

  • هوهونوشت
قَرارِمــون نَبود کِہ عِشـقُ تودِلـَم بیـارے
جابزنــے واســہ قـَــلبـم جــاۍ خــالیـــتو بــزاری 
عشـــق تــو یه مــاه زیــباســــت عـــشق تو عــزیز جـــونــہ
قـــربون دلـــت بــــرم کــه، با دلمـــ نا مـــهربونــہ

Hooroshband#
  • هوهونوشت

نمیدونم 

من چی میدونم اصلا

من فقط میدونم خسته ام...

خسته از خیلی چیزا...

کاملا خارج از هوای کنکور شدم...

خارج و خارج...

به هیچ صراطی مسیرش درست نمیشه...

اَه

حالم بده 

آدم بده

خوابم بده...

خدا

حالی بده به ما...

زندگیه!

کی حالش خوبهٌ!

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۴
  • هوهونوشت

کنکوریا حتما ببینین... 

عالیه استاد

https://www.aparat.com/v/rZNpI

آپارت

  • هوهونوشت

دل من از تو چه پنهان؛

کـه تو بسیار خـرے

  • هوهونوشت

او فقط آمده بود از دل ما رد بشـود...

  • هوهونوشت
امان ازین بی خوابی...
یاضامن آهو...
فقط ۴ساعت تا دراومدن صدای نحس آلارم گوشی...
  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۱۶
  • هوهونوشت

اینکه مدرسه ای درکار باشه و بی خوابی باشه

ینی الان پاشو برو بمیر

ینی من کل اسفند جوراب و شلوارمو پوشیدم بعد رو به خواب رفتم ک اگ خواب موندم فقط زحمت یه مانتو و مغنعه تلقو چادر بمونه وسطای حال و حین پایین رفتن از پله ها و پوشیدن کفش تو ماشین... 

هشتم کلاس شرو...

خدایا یک ماه مدم تموم شه من گلی برسرم بریزممم...

  • هوهونوشت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۳۲
  • هوهونوشت

اینکه همیشه باید بر وفق مراد تو باشد نمی شود 

گاهی هرچقدر تلاش کنی نمی شود 

حال اگر خودت را هم نابود کنی نمی شود

تمام سعیم بر این بود درست رفتار کنم که شاید نشود 

حرفی بیهوده نزنم که شاید نشود 

نگاهی نکنم که شاید نشود 

جلب توجه نکنم که شاید نشود 

شاید مبناهایم نشود بود 

اما شایدم بود

نه باید نشود 

نبایدم بشود 

حال اینکه نشد مقصرش من نبودم 

اینکه فعل ها تغییر کرد از تو به شما

واجب ترین شد،حرام ترین

پس دیگر چیزی شاید نمیشود ندارد باید نشود  دارد 

هیچ چیز بر وفق مراد ما نمی شود

هیچ چیز...

  • هوهونوشت

کاشکی بعد تموم شدن همچی ببینمت 

طاقت اینجور دیدنو ندارم

تو که قرار نبود بیای 

نیومدم هرجا که بودی و هستی 

چوب خشک بشم و حواسم باشه به گیج نشدن خیلی سخته 

وقتی میبینمت باید دنبال مقایسه ها باشم 

چی کمتره کی کمتره کی سرتره 

تمومش کن و برو 

قدیمی ترین مخاطب 

رفیق ترین 

هم بازی ترین 

دوست داشتنی ترین 

💔

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۴
  • هوهونوشت

سبزمونو دم غروبی برداشتم از رو میز گذاشتم جلوم ینی نشستم رو زمین یکی یکی گره زدم خلاصه کل سبزرو بهم گره زدمو یه سبزه آشفته شد...

بعد یادم اومد هیچی نگفتم مثلا آرزویی چیزی،من که از بس نذر به تمام اماما و امام زاده ها دارم،چیزی نمیمونه از سبزه و آب روانش بخوام اعتقاد ندارم 

بعد دوبارع گره هارو باز کردم 

اولی :ایشالا خ ک بچه دار بشن 

دومی:ایشالا خاله خونه بخره 

سومی:ایشالا.... عاقل تر بشه 

چهارمی:... اینقدر اذیت نکنه 

پنجمی :....به پول برسه غصه نخوره 

ششمی:.... ازدواج کنه

خلاصه دیدم گره ای نموند که واسه خودم بزنم تو دلم گفتم بعد فوت کردم 

خواهر گفتن:واسه خودت چیزی نخوا با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده ای

گفتم میگی زبان نگفتن با دستی گره بزن سبزه را که با آن دست کجی نکرده ای😂😂

این چیزایی کع گره میزدم ادامه دار بود که کلا میخندیدیم من و مادرو خواهر

در آخر بنده عاشق دعای توسل خوندمو دعاهامو تو دلم گفتم 😊 

نمیدونم چه چیزیه اعتقاده واقعیته من هروقت دعای توسل میخونما جواب میده حتی سر امتحانی که اصلااا اون مطلبو نخوندم...

خلاصه 

سیزدتون بدر دشمناتون در به در  خودتون گل به سر 😄😊

خوشبخت باشین در زندگی 😊

قراره ماهی دوسالمو ببرم فردا بندازم سفید رود :)

سبزمونو میندازیم سطل زباله به آب روان نمیندازیم 😊 الکیه خو تازه پارسال انداختیم سد پسیخان فکر کنم که به تیکه های چوب گیر میکردن همه سبزه ها....

الهی سال خوبی باشه 

تو همین چند روز چند نفر از فامیل های دور فوت شدن...

  • هوهونوشت

بالاخره من از شدت کمبود خواب میمیرم خدا

خدا

خدا 

من خوابم میااااد 

چشمام هی بسته میشه در حدی که مسافتی کوتاه اتاق تا آشپزخونه در حین راه رفتن در حالت ایستادع کاملااا میرم به دنیای خواب ...

کاش بتونم 48ساعت بخوابم و مامانم خونه نباشه بیدارم کنه بابا نباشه که درو محکم نبنده و..

خواهر نباشع که جیغ جیغ نکنه...

مهمون نیاد...

هیچ از عید درست استفاده نکردم نه از لحاظ خواب نه درس نه زندگی ...

کاش آدما میرن اون دنیا بتونن بخوابن خدا کنه مثل این دنیاا نباشه 

  • هوهونوشت

واقعا کسانی که پدر ندارند...

اینستا شلوغ شده از استوریا و پستا و...

حتی کسی که میدونم با باباش قهره...

من که دیدم اشک تو چشام جمع شد 

چون من هم کیک پختم و هم هدیه گرفتم اما هم دیر اومد هم ...

فقط به داشتن پدر نیست 

حس بودنش هم انگار نیست 

حسرت کسایی رو میخوره که ...

احترام و تو چی میبینه؟

چی میخواد دیگه ؟

پدر هستی و دارمت اما انگار هیچ ندارمت...

هی 

هی 

ولادت حضرت علی مبارک

روز مردان و پدران واقعا مرد و واقعا پدر مبارک

  • هوهونوشت

تاحالا هیچ عیدی کل 13 روز رو خونه نبودم حتی سال تحویل و اینکه هیچ مهمانی نداشتیم طی این سال ها و همیشه خوراکیهای عید واسه من میشد

حالا امسال اولین سالیه که سال تحویلش خونه بودمو حتی روزا اول عیدم خونم اونم تنها

همه رفتن به دیار خویش

فقط شب پدر بزرگ جان میان پیش من که تنها نمونم

خیلی خوبه 

اولین باره از خیابونمون هیج ماشینی رد نمیشه نه صدای بوق نه دعوا سر جای پارک آرررام

صدای باد میاد فقط آرام نیمه ملایم هوا آفتابی و بنده در حال دین و زندگی خواندن و یک ظرف اجیل که فقط تخمه هایش مانده 

و اینکه میتوانم موسیقی با صدای رسا و بلند گوش بدهم چون هیشکییییییییییییییی خونش نیست

بقول باباجی:جن هم پر نمیزنه

همچنان سال نو مبارک

  • هوهونوشت