هوهو نوشت

--- کهنه فانوسی که قلب شیشه ای دارم، ولی باد و باران خوب می دانند، آهن نیستم ---

آش نذری

مامان تاوقتی که عزیز زنده بود خیلی مشتاق پختن آش بود هرسال همین موقع ها و تاسوعا

الانا دیگه خیلی کم پیش میاد آش بپزه 

شاید یه مقدار کم که به ده تا خانواده برسه 

از صبح کلاس داشتم تاسه خیلی خسته بودم بااین حال میخواستم برم کتاب بخرم با خواهر هماهنگ کنم که بریم 

خواهر گفتن خسته اند....

منم شب قبلم نخوابیدم مشتقای جدید خیلی سخت بودن حدود ۵صبح خوابم برد....

منم خوابم برد انگار توخوابم فقط آش دیدم وقتی بیدار شدم چنان بوی آشی بهم خورد ازون شعله قلمکارا که من بهش میگم آش فاطمه زهرا 

گفتم کاش مثل ماه رمضون آش فروشی این نزدیکا بود هرچند خیلی خوشمزه نیست 

مامان هم دیر کرده بود مسجد بود

ساعت نه اومد با یه ظرف آش 

من(; 

 گفت خانم استوار اصرار کرد که بمونم تا شوهرش آشو برسونه من گفتم بهش شامم ندارم باید برم خونه اما گفت دخترت بزرگه گشنه نمیمونه 

وای که الهی هرچی حاجت داره خدا بهش بده 

قسمتم بوده :)

منم نذر کردم اگه کنکور قبول شدم اون رشته مورد پسند را   تاووقتی که خودم پول ندارم از بابا بگیرم بدم به مامان آش نذری درست کنه 

بعدا که خودم شاغل شدم هزینشو خودم بدم :)

من همه امتحانای نهاییمو با نذر نیاز پاس کردم (پارتی بازی)؛)

یه دوره مریضی بدی بود که نمیتونستم حتی درس بخونم ولی خیلی عالی دادم :) 

یـــــا فاطمه زهـــرا ببخشمون اگه ناراحتت کردیم 

یا فاطمه مادر عزیز به هممون کمک کن :(

الهی اونایی که الان گمشدن نمیتونن پیداشون کنن سالم باشن :( خدایا خیلی گناه دارنا :(

+من همیشه درحال نذر و نیازم 

یکی میگف اینا جادو جنبله:/

گفتم نخیرشم نیست خود خدا گفته هرچی میخوایین بگین اگه خوب بود بهتون میدم :)

+اولین نصفه شب اسفند96

+زیارت نامه حضرت فاطمه

اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم 


 
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 




یَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ

 صَابِرَةً وَ زَعَمْنَا أَنَّا لَکِ أَوْلِیَاءُ وَ مُصَدِّقُونَ وَ صَابِرُونَ لِکُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ

أَبُوکِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ


وَ أَتَى (أَتَانَا) بِهِ وَصِیُّهُ‏ فَإِنَّا نَسْأَلُکِ إِنْ کُنَّا صَدَّقْنَاکِ إِلاَّ أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِیقِنَا

 لَهُمَا لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوِلاَیَتِکِ‏

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ نَبِیِّ اللَّهِ‏ السَّلاَمُ عَلَیْکِ

 یَا بِنْتَ حَبِیبِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَلِیلِ اللَّهِ‏

 السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ صَفِیِّ اللَّهِ



السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَمِینِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَیْرِ خَلْقِ اللَّهِ‏ السَّلاَمُ

عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِکَتِهِ‏ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَیْرِ الْبَرِیَّةِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ

الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ‏ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا زَوْجَةَ وَلِیِّ اللَّهِ

وَ خَیْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ 


السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الرَّضِیَّةُ الْمَرْضِیَّةُ السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْفَاضِلَةُ الزَّکِیَّةُ
 
السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْحَوْرَاءُ الْإِنْسِیَّةُ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا التَّقِیَّةُ النَّقِیَّةُ السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِیمَةُ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا فَاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ 

صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکِ وَ عَلَى رُوحِکِ وَ بَدَنِکِ‏

أَشْهَدُ أَنَّکِ مَضَیْتِ عَلَى بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکِ وَ أَنَّ مَنْ سَرَّکِ فَقَدْ سَرَّ رَسُولَ اللَّهِ

صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ 

وَ مَنْ جَفَاکِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ 

وَ مَنْ آذَاکِ فَقَدْ آذَى رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ 

وَ مَنْ وَصَلَکِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ 

وَ مَنْ قَطَعَکِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ 

لِأَنَّکِ بَضْعَةٌ مِنْهُ وَ رُوحُهُ الَّذِی بَیْنَ جَنْبَیْهِ کَمَا قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ 

أُشْهِدُ اللَّهَ وَ رُسُلَهُ وَ مَلاَئِکَتَهُ أَنِّی رَاضٍ عَمَّنْ رَضِیتِ عَنْهُ سَاخِطٌ عَلَى مَنْ

 سَخِطْتِ عَلَیْهِ‏ 

مُتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ مُوَالٍ لِمَنْ وَالَیْتِ مُعَادٍ لِمَنْ عَادَیْتِ‏ مُبْغِضٌ لِمَنْ

أَبْغَضْتِ مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ وَ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیداً وَ حَسِیباً وَ جَازِیاً وَ مُثِیباً

۰۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

مرگ

مرگ ناجوان مردانست یعنی شاید همون لحظه بهش فکر میکنی به سراغت بیاد باز این خوبه آمادگیشو داری 

اینکه اصلا بهش فکر نکرده باشی اون لحظه قراره بمیری؟؟

یکی از بهترین مشاورا رفت که اونم دانشجوی پزشکی بوده:(

دانشجوی پزشکی ورودی 95 رفت:(

وای رفتن از این دنیا

خودشون میدونستن اخه

اخه اون دختر خیلی درس خوند تا پزشکی قبول شه که 

خیلی ناجوان مردانست خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی:(

هرچقدرم میخوادمرگ حق باشه 

تقصیر هرکی میخواد باشه 

حتی اگه کسی که مقصر این مرگ باشه  به سزای عملشم برسه هیچ فایده نداره 

اون چیزی که نباید میشد شد:(

همچنان تو فکر اینم مرگ چجوری دیگه قراره سراغ ماها بیاد؟!

ینی اونایی که ساعت 8 پروازشون بوده میدونستن 50 دقیقه دیگه قراره زنده نباشن؟؟

به این فکر میکنم کاش که زنده نباشن:(یخ میزنن از سرما 

وای که خیلی وحشتناکه خدایی 

گریم گرفت:(

+فقط دلسوزی میمونه برای خانوادشون همین 

کسی که رفته دیگه رفته:(

جدیدا این اتفاقا چشم منو بازتر میکنه که کمتر گله کنم!!

اینا حتی جسدیم ندارن که برن واسش گریه کنن

همش امید دارن امید :(

امید الکی خیلی بدتره تا ناامیدی:(((

مرگ ناجوانمردانه است و درست وقتی که داری فکر می کنی قرار است همه چیز خوب پیش برود ، می آید دستت را می گیرد و با خود می برد .

هییی

۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۰۸ موافقین ۵ مخالفین ۱

شصت و شش

66قلب
66زندگی
#سقوط همیشه پایان نیست (اما این بار بود)
آسمان بار امانت نتوانست کشید...
دریا بار امانت نتوانست کشید...
ترجیح میدم تسلیتم نگم هیشکی نگه ...
حتی اندازه یه ذره مولکولم نمیشه از داغشون کم کرد 
مخصوصا اونایی که دونفرو تو یه خانواده از دست دادن:(
#بااین وضعیت مردن شاید ماهم جهانی شدیم و جانباختگان فلان چیز...
هی
امروز که با اون درصدای خفن افسرده شده بودم :/ حالام فکر کنم به 66 نفر که قسمتشون بوده مردن یا اینکه ....
همین دی سانچی داشتیم:/
این بهمنم آسمان شد:/
اسفند میشه کویر:/
97قیامته :/
انالله و انا الیه راجعون قطعا حقیقته که هممون میریم پیش خدا و خدا این برنامه هارو به عزرائیل داده که مثل اون قدیما همه نگن عزرائیل تقصیر تو بوده
ولی به نظرم خدا و اون فرشته عزرائیل هم راضی به مردن اینجوری نیستن:(
۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۵۵ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

جمعه :/

هییی

چرا این روزا اینقد همچی درهمه

اوضاع یه نمه بده

یه بچه کوچیک بداخلاق لوس بی ادب داریم تو خونه 

نمیدونم کی قراره یاد بگیره درست رفتار کنه 

از دستش خسته شدیم همگی

اما هم مجبوریم هم اونقدرا بد نیست ....هم دوستش داریم...

خدایا صبر:/

این دو روزم از دنده چپ بلند شده بود

از خودش شک داره نسبت به همه مشکوکه

آی خدا

اینقدر روز جمعه ای مادر پدر را مورد لعن نفرین قرار دادم که صددرصد به خودم برمیگرده...

عمه زنده را هم مورد لعن و نفرین قرار دادم:(

اون بچه لوس:/

باعث شد مهمونی امشبم کنسل شد

البته خداروشکر که خودشون کنسل کردن یه مقداریشو ماهم تعارف نکردیم اون یه مقدارشم تکمیل شد

وگرنه آبرومون میرفت:/

جمعه فوق چرتی بود:/

حتی بدرد درس خوندنم نخورد:/

مامان همچین سرنماز میگه باصدای بلند و آه کشیدن خدا من هیچی نمیخوام غیر اینکه این(ینی من) یه چیزی بشه :/(چه چیزی بشم؟ این؟؟؟)

بعد همچین اشک تو چشماش جمع میشه :( 

گفتم باشه یه چی میشم خیال پردازی نکن بعد  مثل خانم ش افسردگی میگیری چون محد هیچی قبول نشد رفت آزاد زبان:(

+باز نیومدم پیشت دایی جانم:(

اللهم صل علی محمد و آل محمد

" اگر نا امید باشیم ، فقط هدف را باخته ایم...
اما آدم مردد هم هدف را می بازد و هم زمان را... "
۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۲ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱

تو ز چشم خویش پنهانی اگر پیدا شوی

بیشتر از سی سال بود که یک گدا در یک جاده ای مینشست و گدایی میکرد

یک روز یه غریبه ای بطور اتفاقی از کنارش رد شد و گدا از روی عادت کلاهشو بالا گرفتو گفت:آقا به من کمک میکنید یه مقداری پول به من میدی؟

غریبه گفت : چیزی ندارم بهت بدم ! اما یه سوالی ازش پرسید:تو رو چی نشستی؟

گدا گفت:هیچی این یه جعبه قدیمی که من سالهاست روش میشینم!غریبه گفت:چیزی تو این جعبه هست؟ گدا گفت:نه!فکر نکنم تا جایی که من به یاد دارم این یه جعبه قدیمی بوده که من روی این جعبه مینشستم و گدایی میکردم!

غریبه از گدا خواست اگه میشه توی جعبه رو یه نگا بیندازه!گدا با کراحت بلند شدو سعی کرد در جعبه رو باز کنه.وقتی در جعبه باز شد در کمال ناباوری و شگفتی دید توی جعبه پر سکه های طلاست!

تعریف از:حسن ریوندی

-من همون غریبه ام و چیزی ندارم به شما بدم اما به شما میگم یه نگاهی به درون بیندازید.

-مسلما اونجا جعبه ای وجود نداره بلکه باید به یه جایی بسیار نزدیک تر و ژرف تر نگاه کنید یعنی درون خودتون!!

+هرروز بیشتر از دیروز زحمت میکشم و خیلی کمتر نتیجه میگیرم 

+هرروز خسته تر از دیروز

+اندکی دلخوری 

+رفتیم یه پرده شاد انتخاب کنم برای اتاقم!همون طرحی که قبل بهمن دیده بودم و میخواستم بخرمو پشت گوش انداختم 

نخریدم ولی!

میگفت چون دلار گرونه شده قیمت ها تغییر کرده!چند درصد اخه؟یعنی ازمتر 70 بشه 170:/

منم گفتم نمیخوام!مامان بریم بعد عید میاییم:/

مرده گفت:فکر میکنی بعد عید ارزون میشه

گفتم خب نمیخرم

بد نگام کرد:/

باز مامان میگفت خب همیشه نمیخوای بخری که یه بار!

گفتم نع بریم:)

من ازین قیضم گرفت که چرا نزدیک عید همچیو گرون میکنن 

الان که وقت اینه مشتری جذب کنن و آفرای خوب داشته باشن:/

خیلی خسیس شدم:/ یه سری خریدای اصلیمو گذاشتم وقتی که دست خودم بره تو جیبم:/ ولی بعید میدونم عملی کنم:/

هرسال همین موقع خریدای عیدمو تکمیل میکردم ینی بعد امتحانات شروع میکردم تا اخر اسفند واسه سفره هفت سینو اینا:/

خواهر میگفت رنگ سال بنفشه باید حریرو عوض کنی حتما.

گفتم رنگ ساله به من چه:/

اگه حریرو و ساتن زیرش عوض شه باید حتما جای اون هفتا سینم عوض کنم:/علاوه بر اون آینه شمعدون جدید م میخواد:/

خب که چی بشه:/ با که فامیلامون اصلا اعتقادی به هفت سین ندارن و شوق اشتیاق دارشون منم:)

پس حتی اگه برای ده سال قبلم باشه هیچی نمیگن:)

اما یه چیزی امسال شده سال یه حیوون دیگه:/ 

خب چی میشه دوسال خروس؟

من همین چن ماه پیش مجسمه خروس خریدم 

همین چن ماه پیش تر میمون خریدم

فک کنم باغ وحش باز کنم چند سال بعد!!!

درسته از جیب پدر و مادر خرید میکنما

اما مستقیما پول نگرفتم تاحاالا همیشه خورد خورد جمع میکنم تا میشه فلان قد میرم فلان چیزو میگیرم.

و قصد پس انداز دارم 

قراره مدرسه رو پانسیون کنن و مبلغ  680 بگیرن برای 12 روز عید 

اما!من میتونم همرو از خونه بیرون کنم برن ددر من توخونه بمونم

حالا بقیه که میگن مشکلشون پول نیستش نمیخوان بیان

منم قرار بود برما اما هزینشو یهو بردن بالا

فقط بخاطر 12تا شام و 12تا ناهار:/

عاقا نمیشه ما نون پنیر بخوریم:/

من که از زرشک پلوها بدم میاد:/

شامم برنج نمیخورم که:/

اصلا مگه پرسی چنده؟

اینارو واسه خودم مینویسما شما نخون بیخی چرتو پرتع:/

اووووف 

آها نگفتم ولی یه پارچه پرده ای دیدم صبحی بدم نبود.توهمون مسیری که اولین جا انتخابم بود:)خوشگله ولی یکشنبه آمادست نشون میدم:)

مامان که هی میگه قدیمیه -فلان جوریه-بسار جوریه-زشته-همین که رنگش شاده خوبه دیگه

قدیم -جدید نداره

وای گفتم قدیم جدید همین روزا یا ماها قراره ساعت قدیم جدید شه:/

+سعی میکنم دیگه به آرزوهام فکر نکنمو برای رسیدن بهشون تلاش کنم

+الهی دور از چشم بد باشین 

+الهی لبا خندون

+الهی کنکوریا موفق 

+الهی داشنجوعا-کارمندا-کارگرا-موفق

+الهی سلامتی 

+الهی خوشبختی

+الهی.... هرچی که دوست دارین

-بقول عطار که میگه:

تو ز چشم خویش پنهانی اگر پیدا شوی

در میان جان تو گنجی نهان آید پدید

تو طلسم گنج جانی گر طلسمت بشکنی

ز اژدها هرگز نترسی گنج جان آید پدید

۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۴ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲

حسن ریوندی

ما یاد گرفتیم فقط بدوییم و انقدر تلاش کنیم تا یه چیزی رو بدست بیاریم بعد بلد نیستیم ازش محافظت کنیم

بلد نیستیم نگهش داریم 

بلد نیستیم ازش استفاده کنیم

مثلا دوستم خودشو کشت تا بهترین دانشگاه تهران قبول شه

حالا بهش میگم فلانی امتحانارو چیکار کردی ؟ میگه هیچی بابا دوتاشو افتادم!میبینی این همه خودشو کشت که بیاد بیفته

ماها یاد گرفتیم فقط برسیم...

میگفت این دختره محشره عالیه عالی اصلا با این باشی خوشبختی تمومه ! دخترو بهش نمیدادن شاید یکسال تموم اینقدر اصرار کرد هزار جور شرایط  عجیب و غریب رو از دختره و خانوادش پذیرفت تا دخترو بهش دادن

باورتون نمیشه بعد از 40 روز طلاق گرفت !!به همین سادگی!خودشو کشت  برای 40 روزفقط!

کاشکی میفهمیدیم رسیدن مهم نیست 

موندن مهمه 

محافظت کردن مهمه

خیلیا تو مسافرت که میرن فقط هدفشون و تمام فکرو ذهنشون اینه برسن به اون مقصدی که میخوان 

و دقت ندارند خود اون مسیری که رسیدن به اون شهر یاجایی که مسافرت می کنند تجربه عالیه برای اینکه لذت ببرند و خاطرات عالی  رو در ذهن خودش ثبت و ضبط کنه 

تویی که به خواستت رسیدی مراقب باش و ازش مراقبت کن...

:)این ویسشم دوست

این ینی اینکه عزیزم وقتی رشته مورد علاقت قبول شدی درسو نبوسی بزاری کنارا بخون

:/تحولات عالی 

همش میگن دانشگاه درس خوندن نمیخواد که فقط قبول شو برو عشق و حال و بنده همین تصمیمو داشتم که منصرف شدم:))

هممون به خواسته هامون یه جاهایی رسیدیم اما درست استفاده نکردیم و از دست دادیم 

و همچنان در انتظار رسیدنیم

الهی همه کنکوریاااااااااااااااااا موفق

الهی همه داشنجوهااا موفق

الهی همه کارگراااا موفق 

الهی همه کارمنداااا موفق

الهی همه رئیس رئسا در کارشون با پای راست وارد شن(خیلی مهمه پای چپ نه)

الهی رئیس رئسا بخاطر پول بیشتر و کارمنداایی که حقوقشون کمه یا کارگرایی که به در بسته میخورن به کارایی که با پای چپ انجام میشه رجوع نیارن

الهی مارا فرزندان صالح و سالم بدار

الهی به فرزند ندارا ینی اونایی که نینی ندارن فرزندانی همچو ما صالح و سالم عطا فرما(اغراق)

الهی همه سلامت باشن به دور از هرمریضی

الهی نمازا قضا نشه

الهی فراموش نکنیم خوبیای مادر را و پدر را 

الهی که وقتی بابا دعوام میکنه یهو حس تنفر بهم دست نده:/ چه عادت گندیه 

الهی خوشبخت ترین باشیم

شب بخیر بیانیا 


۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۵ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

هویجوری نوشت

دوقطره آب که به هم نزدیک میشن تشکیل یه قطره بزرگتر و میدن

اما دوتکه سنگ هیچ وقت باهم یکی نمیشن

هرچقدر که سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برامون مشکل تره

در نتیجه امکان داره بزرگتر شدنمونم خیلی کاهش پیدا کنه

آب در عین لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خودش لجوج تر و مصمم تره

سنگ پشت اولین مانع جدی می ایسته اما آب راه خودشو به سمت دریا باز میکنه

تو زندگی معنای سرسختی استواری و مصمم بودن رو  در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد

گاهی نمیتونیم ببخشیمو گذشت کنیم اما میتونیم چشمامون رو ببندیم عبور کنیم

گاهی مجبور میشی نادیده بگیری و کم کم بخشیدن رو یاد میگیری 

ببخش

hassan_reyvandi آیدی کانالشه اینو از ویسش برداشتم و تایپ کردم ...

دوست دارم ویساشو خیلی منطقی و بالطافت صحبت میکنه 

حالا قطعا ما سنگ نیستیم 

کاش دریا باشیم

اینکه من هیچ وقت نمیبخشم  حتی یه چیز کوچیکو گاهی قطعا از کینه ای بودن منه

اما واقعا یه چیزیایی رو نمیشه بخشید 

اینکه تا یک سال پیش آرزوی مرگ خیلیارو میکردم بحث کینه ای بودن نیست

اینکه من این ارزو رو از ته قلبم میکردم میگفتن سرت میاد(دیگه چه جوری میخواست بیاد که نیومد)

این حرفارو که مادر زدم صاف گذاشت کف دست مخاطبینم

اما اون ها طور دیگه ای برداشت کردند ...

خیلی ناراحتم از  برداشتی چپکیشون...

گاهی وقتام به بابا میگن که چرا من باهاشون خوب نیستم...

سال پیش عیدو سال قبل تر 

دو روز اولش خانه باباجی جان ماندم بعد آمدم منزل...

امسال که به لطف مدرسه از روز اول خانه نیستم

میشه با خانواده بود البته 

اما ترجیح میدم 4 روز اول مدرسه باشم 

بعد تعطیلات برم کتابخونه

البته سفارش کردم نمیخواد بگین من دارم درس میخونم خواهشاااا(صد درصد پدر اضافه میکنن یه چیزایی رو بعد اعلام میکنن)

اینکه بهم میگه خانم دکتر جلو همه اصلا حس خوبی نیست 

1.قصدم اصلا پزشکی نیست

2.قبول نمیشم 

3.انتظارات که رفت بالا میگن چیشد میخواستی دکتر شی که

انگار خاله بازیه که من هرجی میخوام بشم:/

والا دشمنتم که باهات قهره روز اعلام نتیجه بهت پیام میده و ازت خبر میگیره

البته برای من مهم نیست نظر اونا یا حرف و حدیثاشون چی هست

درکل حوصله یک کلمه حرفم از جانب فامیل های غریبه ندارم....

اینکه از وقتی که خطمو عوض کردم 

دوستان عزیزحالم را نپرسیدند دو نتیجه ای گرفتم

1.من دوست خوبی نبودم نمیشوم و نخواهم بود

2.تنفرمان متقابل بود

...

اینکه بهمن داره تموم میشه دلگیره

تا آخر اسفند میخوام کینه هامو بریزم بیرون 

با یه حس ناب خوب سالمو تحویل کنم 

36 روز دیگه:)

میخوام کارت پستال درست کنم برای هم کلاسیامو و معاونای عزیزجان

اما:( از آنجایی که استعداد در صنایع دست ندارم نمیدانم چه کنم

چند تا عکس سال نو رو میبرم عکاسی بعد پشتشون مینویسم سال نو مبارک:)البتته انشالله اگر ژنده ماندیم

+کی مخالف بود عایا:(اصلا مگه نظر سنجی بود

۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۷ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

روحت شاد:)

نمیدونم چرا حساب پنج شنبه جمعه از دستم رفت

عجیب که یهو چشمم به عکسش افتاد فهمیدم جمعست...

نرفتم پیشش...

اما براش الرحمن خوندم:)

آلبوممو باز کردم که یه عکس جدید بردارم بزنم به دیوار روبروم

اینو دیدم:)

17سال و...ازیک عکس گذشت:(

حالا تولد 18 سالگیم نیست 

به همین  راحتی - سادگی-تلخی

ادامه مطلب...
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۹ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

خاطرات

از سوم ابتدایی عاشق نوشتن بودم

هیچی بلد نبودما

ولی کل روزمو شب به شب مینوشتم همیشه به بزرگ شدن فکر میکردم 

حتی همیشه خاله یا مامانم میگن من اولین چیزی که گفتم کتاب بود بعد دادا(دایی) 

وقتی که 3/4 سالم بودم فکر کنم خاله برای کنکورر  میخوند 

همه زندگی من شده بود کتاب و دانشگاه رفتن

فقطم میخواستم ازش تقلید کنم 

چون همیشه باما بود تو همه مراحل کمک مامان حداقل بیشتر شبا خونه ما بودش 

خیلیم دوستش دارم

رشتش حسابداریه الان یه حسابدار موفق تو تهرانه همه تعریفشو میکنن خیلی دلم براش تنگ میشه 

داشتم میگفتم 

سال 87 خاله باید کامپیوتر میخرید برای کاراش

از من اصرار از بقیه انکار که الا بلا چطور خاله داشته باشه فاطمه نداشته باشه

این شد که مامان طبق معمول حرف منو گوش بده و به بابا بگه من میخوام برم مدرک کامپیوتر بگیرم و نیاز به کامپیوتر دارم 

که بابا بخره 

وگرنه من که نمیتونستم کلاس چهارم ابتدایی همچین درخواستی ازش کنم قطعا نه میگفت

خلاقه مامان ما مدرک گرفت و کامپیوتربرای ما خریدن

میخواست بهم یاد بده

گفتم دوست ندارم

اولین روز که کامپیوترو برام خریدن فکر کنم خاله وصلش کرد

که من سریع بدون اینکه نگاه کنم بهش 

همه سیماشو دراوردم 

خودم  3 ساعت طول کشید وصلشون کنم

یچیز عجیب و سختی برام بودش فکر میکردم نمیتونم 

بعد که میخواستن دونفری بهم یاد بدن طرز استفادشو گوش نمیدادم

همش میخواستم خودم تجربه کنم

دوبار ویندوز پروندم یه بارم کوبیدم رو کیس 

واسه اینکه ازبس خنگ بودم نمیدوستم سی دی که داخلشه یه دکمه ای چیزی داره ک اونو بزنم سی دی میاد بیرون ک باعث شد گیر کنه و برای تعمیر بره

همچنان علاقم بهش زیاد بود 

کلاس پنجم که شدم

اصرار زیاد به اینترنت داشتم 

میخواستم ببینم چیه چطور ازش استفاده میکنند

تا اول راهنمایی از دایل آپ استفاده کردم

بااینکه هزینه تلفن خونرو برده بودم بالا مامان هیچی نمیگفت همیشم میخواستم بیاد پیشم پشینه

مامان میگفت میدونم خیلی کنجکاوی اما همه کنجکاویاتو نباید برطرفش کنی

همشم میگفت چیزا ی بد سرچ نکنی

واقعا اونقدرا باهوش نبودم که چی سرچ کنم

اما وقتی تحقیقات مدرسه رو باید میبردم کافی اونم بد ترین شکل پرینتش میگرفت دلم میخواست خودم تحقیقامو انجام بدم و پرینتش کنم

پرینتری نداشتم اون زمان...

اینا همش خلاصه نوشته هامه...

سال اول راهنمایی مدرسم شاهد بودش خیلی سخت گیر بودن

همش کار تحقیقی و پاور پوینت اینا میخواستن ...

همه بچه ها کافی نت پاورشونو دادن 

مامانم میخواست بره کافی نت بگه برام درست کنه 

اما باز من میخواستم خودم یاد بگیرم 

تمااااااام اون چیزای انگلیسو امتحان کردم 

همه گزینه هارو میاوردم میبردم

گاهی وقتا یچیز درست از اب در میومد اما دستم میخورد میرفت باز باید دنبالش میگشتم تا ببینم کجا بود

تا یه کاغذ برداشتم نوشتم انگلیسی چپی از دومی اولیش میشه عکس گذاشت تو پاور دومیش شکلک داره خلاصه...

شاید باورش سخت باشه

اما پاورپوینت من اسلاید شو داشت

که برای بقیه نداشت

اون موقع نمیدونستم اسلاید ینی چی

ولی معلممون خیلی تعریف میکرد

پاور درست کردن من همانا درس ندادن دبیر همانا

هردرسی میشد دبیرای تاریخ مطالعات اجتماعی میگفتن پاوردرست کنم خودمم کنفرانسش بدم

این پاور درست کردنای چیز خوبش این بود ک من اون سال دوتا کتبی 19 داشتم که مدرسه بهم 20 داد

خلاصه من برای یاد گرفتن همیناهم بااینکه الان همه بلدن خیلی سختی کشیدم

دخترای دوستای بابام همشون میرفتن کلاس کامپیوتر اما من نمیرفتم

بابا هیچ وقت تشویقم نمیکرد 

اما تا وقتی ما میزبان میشدیم یا اونا میزبان تعریف منو میکرد که اره دخترما همرو خودش یاد گرفته و...

وبلاگ نویسی رو با آوابلاگ شروع کردم

اگه اشتباه نکنم سوم راهنمایی تا چند وقت پیشم داشتمش اما ویندوزم پرید رمز ورود اینا یادم رفت

هرچی که تو دفترم مینوشتمو وارد میکردم

فکر نمیکردم وب نویسی یه هنره

که وقتی مسابقه وبلاگ نویسی تو ناحیه یک شد

من نفر اول شدم موضوعش عفاف حجاب بود 

خودم دوست داشتم راجبش بدونم

کلی کتاب خوندم و نت چرخیدم معاون پرورشی کمکم میکرد خلاصه هرسال همه مدارس دوستم داشتن ...

از دفتر خاطره هام رسیدم به اینایی که نوشتم...

شاید اسون ترین کارای عمرمو یاد گرفتم اما اون موقع ها خیلی برام سخت بودن ... 

بابابزرگم هرچیز برقی که تو خونش خراب میشه میگه فاطمه بلده

اما خب من که بلد نیستم 

فقط چون چندبار زنگ زدم اپراتور همراه اول دیگ برا ارزش افزوده نیاد و یبارم اون سه تا فیش رنگی تی ویشو ذرست کردم یبارم دیجیتالشو براش وصل کردم بهم اعتماد داره...

جالبش اینه همون هفته بابا براش سیمارو زده بود که اشتباه زده بودش به باباجی گفته خراب شدع ببره درست کنه

که بابابزرگ گفته اگ فاطمه اومد گفت ببرم میبرمش:)

باباجی جان منو خیلی دوست دارن :)

یبار بابا منو دعوا کرده بود بخاطر اینکه یادم رفته بود گوشیشو کجا گذاشتم 

بااینکه تو خونه یادم رفته بودم کدوم قسمت خونست

بعد من گریه کرده بودم

باباجی  اول گریه کرد بعد قهر کرد و بعد رفت...

حالا دیگه پدر جرئت نداره جلوش منو دعوا کنه

اون دفترام از سوم ابتدایی یا اواسط چهارمه...

زیاد دوستشون ندارم

میخوام جمعشون کنم یابریزم دور یا یجا جاساز کنم...

جایی ندارم:(

فکر کنم سه ساعته هم اینجا وقتمو گرفت هم اون خاطره هارو خوندن:)

درسمو خوندم ولی:)

اون دفتر بنفشه کادوی جشن تکلیفه:)

شاید نوشتنم باعثش اون دفتره بوده...

یه سریا برام خاطره نوشتن اما نمیدونم کی هستن حتی اسمشونم هست:/

+بیان رو زیاد وارد نیستم خیلی جدیده انگاری لاکچریه :)

+بعد کنکور میخوام پیگیر مدرک کامپیوتر باشم استادمون میگفت واجبه

+ازلپ تاپ خوشم نمیاد (البته یکی ازدوستان که اون موقع من این حرفو زده بودم گفته بودن گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف)مهم نبود چی گفت اما طرز فکرش خیلی ... نمیدونم چی در وصفش بگم

+زیادم گوشی دوست ندارم 

+دستمان خوب شده معجزست:)

+خاله در شرف ازدواجن بهم میگن احیانا فاطمه نمیخواد؟منم گفتم فاطمه چیزای خوبومیخواد

+از من در 4 سالگی پرسیدن میخواهی چکاره شوی گفته ام دانشگاه

+در 6 سالگی پرسیدند چه میخواهی شوی گفتم هرچی خاله شده

+در 12 سالگی نقاش

+15سالگی پزشک

+18 سالگی ترجیح میدم پرستار باشم

الهی بشه:)

ادامه مطلب...
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۳ موافقین ۶ مخالفین ۰

بچه غول

یه همایش مشاوران بود و تجلیل از شاگرد اول تا سوم دبیرستان 

اینکه  استاد جانمان آمدند برای کنکوری ها:) 

 حرفاشون مثل همیشه قشنگ بود:)

استاد جان گفتند : ذهن ما یه بچه غول بیشعوره که همیشه میخواد ما رو خوب جلوه بده 

و بیشتر از همه عاشق ماست 

هیچ وقت مارو مقصر نمیدونه 

همین باعث اعتماد به نفس کاذب میشه

این بچه غول بعضی جاها کارهایی میکنه که باعث ضرر میشه

مثالشم ماها بودیم 

اینکه اگه یبار باباهه بهتون بگه چرا داری فیلم میبینی یا داری باگوشی ور میری برو درستو بخون

بچه غول میگه بزار کار کنی پولشو بریزی جلوش-و این حرفو همه میزنن اما هیچ وقت اینکارو نمیکنند

تا مامانه میگه من همه کارهاتو انجام میدم تو هیچ مسئولیتی نداری تو خونه هزار جور حرف میزنیم 

و اعتراض میکنیم

بچه غول مثل یه غبار میمونه که نمیزاره ما درست فکر کنیم تصمیم بگیریم 

باید غبار ذهنو پاک کرد

همیشه مشکلات به چشممون میاد

تا میخواییم درس بخونیم میگیم میخواییم درس بخونیم اخرش چی؟بمیریم

والا مردنم الان خرج داره 

توهمین باغ رضوان قبر 35 میلیون تومانه که اندازه دوتا عروسی خرج داره

تا شروع به درست خوندن میکنیم هرچی فکر عالم اعم از مردن(مث من)بد بختی(مث من)مشکلات و...چرا این اون نشد میکنیم

حتی طرزنشستن هنگام درس خوندن ما درست نیستش 

شما صاف بشین شکمو بده تو نفس عمیق بکش حالا گریه کن!حالا میشه با این وضعیت گریه کرد؟

کسی که بخواد گریه کنه مچاله میشه!حالا چرا ما موقع درس خوندن میکپیم رو زمین؟

خوابتون میگیره ستون فقرات اسیب میبینه و هزااار جور مشکل...

اینده ای بسازیم که هیچ وقت ترس از ریختن سقفش نداشته باشیم

وقتی یکی ناامیدمون میکنه بچه غول ذهنمون بادش خالی میشه پوووف

با دوستایی بگردیم که پر از انرژی و امید باشند...

موفق باشید کنکوریا

زیاد یادم نموند حرفاشو:/

یه قسمتیارم من اضافه کردم:)

بنده خدا پاشونو عمل کرده بودند یه وضعیتی داشتند:(

یه سریا کپی کردین بچه غولمو:(((

ادامه مطلب...
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۱۶ ۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

بعد از فرمودن حافظ

بعدازاینکه حافظ فرمودن همت کن...

بنده را ساعت ۱:۴۸دقیقه ۱۸بهمن ماه یک هزاروسیصدونودو شش جو گرفت ...ستاره و ماه انرژیش روفرستادبرای من:)

طبق معمول یه برنامه جانانه برای هفتع بعد نوشتیم:)

باشد که رستگار شویم:)

انشالله بهش عمل میکنم:)

ادامه مطلب...
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۱۳ ۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

حافظ فرمودن:)

امروز هیچ کاری نکردم شاید نت گردی و چگ کردن تلگرام بصورت روح...و نصف روزم خواب 
ازونجایی،که فردا کلاس دارم مجبورشدم بدنبال جزوه بگردم که یافتم...
چشمم خورد به حافظ ...
گفتم این که الکیه ولی خو یه فالی بگیریم ببینیم چیه :نیتمون دانشگاه و قبولیو کنکور بودش ...
دیدیم بعله:خافظ فرمود:
ادامه مطلب...
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۰۶ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

دکتری گری

یه دوهفته بود دو انگشت دست شدید درد میکرد

نمیشد حرکت بدم

امروز دیگه مجبوری رفتیم بیمارستانو عکسی گرفتیم و گفتند ترک جزئی برداشته و دوهفته باید درگچ باشد و فعلا سرپیچی کرده ایم خودمان دکتر نشده یک بلایی سرش آوردم تا خوب شود...

+یادگاری وبی باشد

+تایپ یه دستی و یه شصتی سخت باشد

ادامه مطلب...
۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۹ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

پل صراط

وقتی از رو این پل رد میشم 

کلی صلوات میفرستم از ترس که این چوباش نشکنه:/

یبار دایی گفته بود این پل صراطه ترس نداره که

گفتم اخه پل صراط به این آسونیاست مگه 

خیلی سخت تره

گفت ازینم راحت تره

چشاتو ببند و ردشو

فقط همش باخودم میگم تو کی میخوای شجاع شی؟نترسی؟اخه مگه بچه ای

باز بااین همه نصیحتی که بهم میشه و خودمم پند و اندرز میدم

همچنان از کوچکیک ترین چیزا میترسم...

اخه این پله یکی درمیون چوب نداره:(

+اون دوتا خانومه که اون دور دوران یکیش مامانه یکیشم زن داییش

جمعه طوری بود

۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

نصفه شبی...

یه وقتایی هست هیچی یادت نمیاد فقط باید یچیو ببینی یا بخونی یابشنوی تا یادت بیاد...

بیای دفترخاطراتتو باز کنی بشینی روزمرگیای اخر شبو بخونی 

بعد بشینی فکر کنی اینایی که نوشتی چقدر دست من بود ؟ بقیش تقصیر کی بود

تقدیریت بود!سرنوشتته!

به یه آدمایی میرسی که الان دیگه وجودشون حس نمیشه

 اونی که یه روز همدرت هم بود دیگه نیست!

درمان کی بود؟همدرد کی بود؟

یه وقتایی سخته یچیزیو هضمش کنی خودتو بزنی به فراموشی شاید تنها راهش ازبین بردن اون چیزیه که همچیو دوباره یادت بیاره 

دوباره بغض کنی 

غصشو بخوری

یه دردایی هم هست برای سنت کمه

واقعا کمه ها

درمانیم براش نیست

یه توهماتیم بوده که باید بزاریش کار

یه رویایی بوده که نزدیک به واقعیت بوده اونم باید بزاریش کنار

فقط باید بخندی بگی همچی خوب خوب خوبه...

من خوبم

تغییراتم خوبه

من دیگه من نیستم

آرام-مظلوم-دیگه حتی سربه سر کسیم نمیزارم-درسم نمیخونم-بادیوار حرف میزنم-عکس میبینم-یهو یکیو میخوام بدم عکاسی چاپ کنه-میپچسبونمش به دیوار-زل میزنم به عکاسای ربان دار-آهای آدما به کجا چنین شتابان؟

فقط به نوشتن به اینجا معتاد نبودم که انگار شدم...دفترام کم بود:(

ای نابینا 

غصه نخور 

در دنیا چیز قشنگی وجود ندارد

ماهم که میبینیم خود را به کوری زده ایم...




۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۴ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

18سالگی جان

565920000ثانیه از عمرم گذشت

این ثانیه هایی که میگذرد:
به من آموخت چگونه عادت کنم به هرچیز که قبلا نبود یا بود و حال نیست

این زمانی که انگار است به اون مدال برتری بدهند آنجنان تند میرود که من نمیتوانم تجزیه و تحلیلش کنم

شاید چند سالیست غم را درک کرده باشم 
میدانی 18 سالگی
من غم را
مریضی را
گریه کردن را
از سیلی خوردن هنگام جا دادن ورقه امتحان ریاضی در سوم ابتدایی درک نکردم(من هنوزم که هنوز از مامان نادیا کینه دارم اون باعث سیلی خوردن من شد
)
من غم را از وقتی که خانواده اصلیم یکیمان کم شد درک کردم
و سال بعد هم همین شد
نفرین شده شد خانواده برایم 
اینکه من هرسال فروردین بعد آن تنها دعایم بود خدایا خواهش میکنم کسی را ازبینمان نبر
اینکه من 7سال است منتظر از دست دادن یک عزیز دیگر هستم خنده دار است

البته این  هفت سال من دوامی نداشت اون وسط هایش هم جایی خالی شد 
اینکه من ترس از مردن و رفتن یکی دیگر را دارم
اینکه من ترس از مردن خودم هم دارم

18سالگی مادر میگوید مهربان باش
میگوید ببخش
اگر تو چیزی نداری که دیگری دارد برایش ارزوی ماندگاری کن
نمی شود مادر:)
من ضعیف تر از انم که این دعای سر زبانی را کنم
قلبم اشوبه ازین نبودن ها
ازین رفتن ها
میگم خدا فقط منو میبینه؟خب دست گذاشته رو عزیزای من هرسال یکیشونو ببره پیش خودش اونم به فاصله 40 روز از یک سال کمتر

عادت به بودن داریم - دور هم بودن-خندیدن-7 ساله خندیدن رو ازمون گرفته-قبول که بنده هاش برای خودشن هروقت خواست میبره...
خدااایا اخه
من باید رفتن همرو ببینم؟هم رفتن کسی ک نیست هم زجر کشیدن کسی که هست
رنگ ارامش ندارد این زندگی
شاید شنبه ای تا چهارشنبه اش خوب باشد
اما پنج شنبه اش همه ی روز را تلخ میکند

 25روز دیگر 18 ساله خواهم شد
18 سالگی روز های خوب زیادی ندیدم
همان هایی که دیدم تا13سالگی و اخرین تولد دسته جمعی ام بود آن هم آنچنان خوب نبود وقتی درکنار کسی  که نفس های اخرش را میکشید بودم و هرلحظه میدانستم می رود...اما بود و نفس میکشید
من از تمام فرعی های زندگیم متنفرم

18 سالگی 17سالو 12 ماه قبل تورا هیچ دوست ندارم 
دوستانی که آن هارا میپرستیدم و میگفتم خوشبحالتون که اینقدر خوبین و اونا هم در ظاهر جوری وانمود میکرند که خیلی خوب مهربونند
اینکه من یه دلخوری بزرگ رو دردو دل کردم و اون حرف رو هزار جور چرخوندن و به گوش صاحبش رسوندن
اینکه گوش من بود برای غیبت های اونا و میگفتند دردو دله به کسی نگی 
من فقط دوبار این درد دل را نزد دوست نما بردم
که شد غیبت -گناه-عادت چطور میخوای حلالیت بگیری حالا؟
من دور هرچی دوست را خط کشیدم
فقط دراین سال اخری چند هم کلاسی خوب و بامحبت جدیددارم

18سالگی

اینکه سعی میکردم بهترین دوست باشم غمخوار همه باشم بتونم هرطور شده ناراحتی رو ازشون دور کنم
نوبت من که شد-گفتند:چرا آمار زندگیت را میدهی؟شاید نصف آمار هایی که من دادم بخاطر کنجکاوی خودشان بوده
نوبت من که شد من نتوانستم اعتراض کنم
من حق گریه نداشتم 
چرا چون گفتند:توچه غصه ای میتونی داشته باشی؟
تو که اینقدر راحت از همه چیز میگذری!
اینکه من نتوانستم جلوی رفتن کسی را بگیرم اینکه خیلی راحت از او گذشتم معنیش اینه من خیلی راحت میگذرم...
رفتنی می رود...
برای دور شدن از آدم های دوست نمای زندگیم تاوان سختی دادم ... 

نمیدانم برای 18 سالگیم چه بنویسم که حالش خوب شود
17سالو 11 ماهو 5 روز میگذرد
از توخواهش میکنم 18 سالو یک روزگیت را جور دیگر شروع کن و من هم با توهمراه شوم

18 سالگی جانم 
شاید رفیق 19 سال ات را در اینده نبینی و من با تو تمام شوم
تو میدانی که چه جاهایی رنجیدمو رنجاندم 
 تو میدانی که مهربان نیستم و بودم و  شاید نخواهم بود 
18سالگی من از تمام نا مهربانی های خودم و دیگران خسته ام
نه میتوانم بگویم خدایا این لحظات را از من بگیر و من را نزد خود ببر
نه راضیم به زندگی کردن
باخودم چند چندم؟

18 سالگی جان:
از عشق 3 ساله من هم چشم پوشی کن و پرونده اش راببند
اخر من چه میفهمم از عشق
18 سالگی آرزویم این است روز های خوبی باهم داشته باشیم 
از نمازهایی که دراین چند سال قضا شد و یا فراموش شد و از روزه هایی که بخاطراین معده عصبی  من گرفته نشد بگیر 
از نرفتن آدم ها در سال 97 بگیر
تا خوب برگزار شدن امتحانات خرداد 
نتیجه کنکور -خوشحالی-اندکی آرامش
18 سالگی رنگ بپاش به زندگی بی رنگ من
من همه تلاشم را برای خوب بودن این من میکنم:)

هرچند برای 9 اسفند بودی اما برای اون روز چیز بهتری برات دارم 18 سالگی:)

 

 

۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۵۷ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

خیال پوچ

ی چیزی از دیروز ننوشتم...

مسیر خونه باباجی تا خونه بودیم یه یک ساعت و نیم طول میکشه اولش که خواب بودم دیگه نزدیکای جانبازان از خواب بیدار شدم یهو چشمم خورد به یه مرده که تو ماشین بغلی (چپی)صندلی عقب نشسته بود منم دیدم شالمم افتاده تند درست کردم دوباره خودمو زدم به خواب چون جلو افتاده بودن گفتم اینبار رد شدیم منو نبینه...

بعد  نزدیکای گاز بودیم یه ماشین راستی هم مرده عین همون اقاهه صندلی عقب نشسته بود داشت منو نگاه میکرد خیلی شبیه بود؟ینی خواب دیدم؟نه بیدار بودم بعد دیگ اون ماشینم رد شد ازمون هیچی ندیدم تا خود خونه صلوات اینا فرستادم خدایا عزرائیل نباشه ...

تا رسیدیم همه ماشینارو بادقت نگاه میکردم که پیداش کنم:/

یه فیلم بود یه اقاهه کچل بود شده بود عزرائیل اون پیر مرده !

نمیدونم چه فکری کردم که میگم عزرائیله 

اخه هردوتا یه شکل

بعد چرا داشتن منو نگاه میکردن...

خیالات پوچ-فکرو خیال-الکی-الکی-اخرش باید برم بیمارستان شفا

۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۵۶ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خدایا:(

خدایا

اینقدر دلگیرم ازت که حد نداره کفره؟

امروزکه اومدم سرخاکت دادا جانم روحمو گذاشتم اومدم جسمم اینجاست حالم خرابه تو نیستی دیگه دستم به کجا بنده چشمام اشکه قلبم خونه

وقتی برات نرگسارو گذاشتم به مامان گفتم بره تا من بیام ...گریه کردم بهت گفتم چرا رفتی اخه وقتی دلم اندازه دنیا برات تنگ شده ....

شاید تو این 17 سالو اندی

که تا 16 پیشم بودی یک بار بهت دروغ گفتم اونم میترسیدم دعوام کنی..هرچند باورت نشدا من که فهمیدم...

اون روز که قهر بودی یادته دیدم منو ندیدی ولی تا وقتی که ازون خیابون رد شدی داشتم نگات میکردم...

هنوز که هنوزه به خودم لعنت میکنم که چرا جلو نیومدم

چرا قهر کرده بودی

چرا دیگ شب خوابیدی بیدار نشدی

چرا چرا

چرا من خونه نبودم چرا چرا

دلم داره میترکه ها

خیلی نامردی

تو اصلا خوب نبودی

توهمیشه منو اذیتم میکردی

من ازون ادامس دارچینیا یه ساله نخوردم

بعد تو دیگه کسی دستمو گاز نگرفت بگه بیا برات ساعت خریدم 

میدیدی دردم میگیره ها 

دیگه هیشکی منو بغل نکرد بلندم کنه 

اخه تو خوب ترینی خوب ترینم

اخرین تجربه موتورسواری من

اخرین تجربه هام اولین تجربه هام همه با توبوده چطور اون همه چیزو فراموش کنم هوم؟

اگه الان بودی کلی میتونستم برات حرف بزنم

وقتی نیستی وقتی دعوام کردن کی دعواشون کنه

کی گریمو دراورد گریشو دربیاری

تو حتین  نمیزاشتی مامان بگه بالا چشمم ابرویه

تو که بداخلاق ترین برای همه بودی

خوش اخلاق ترین من روی زمین

یارمن-رفیق من-دایی من-جوان ترین من-داداش نداشته من

روحت شاد جان دل

من نوشت جمعه 13بهمن

۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۴ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

عصربخیر

اینکه میگن دوتاهم ماهی(ینی دونفری که تو یه ماه متولد میشنو میگم) حوصله همو ندارن و باهم خوب نیستن راسته؟

عاقا ازونجایی که دیشب من از تمامی دوستانم حلالیت طلبیده بودم البته بطور مجازی حلالیت گرفتم یادم افتاد به اونایی که باهاشون قهرم که برم عذرخواهی کنم و حلالیت...

و صبح زودی تند آماده شدیم که  بریم تحصیل درراه حق...

مادرجان رو صدا زدیم که مادرر زودد که ای وای من استاد آمدو من هنوز در منزل در حال انتخاب جورابم تا مادر آماده شود مارا برساند ساعت شد 10 

از انجایی که خوابم برد و یک ساعت اول کلاس پرید مادر تا من را دید چنااان دادی زد برسرمان که ای وایتو چرا خفته ای فرزندم (البته نه اینقدرا مهربان)

از انجایی که برای حلالیت حضوری نیازی به گلی شیرینی عست 

یک عدد گل خریدیم و رفتیم به سوی خانه دوممان...با یک شاخه گل رز

و تا استاد جان عزیز مارا دید 

گفت خانم ... 

از سر قرار تشریف میاوردید که گل آوردین یا واسه منه که اجازه بدیم بیایید سر کلاس...

خواهر من باشید هی گفتیم بفرمایید قابل شمارا ندارد که استاد تشکر کردن و ما داخل شدیم...و تمام سرها به سویمان برگشت:/

و در آنتراکمان استاد گفت اگر راستش را بگویی که گل را از چه کسی گرفته ای آن را به تو برمیگردانم

گفتیم استاد بنده خواب بودم اگرم قراری بر فرض بوده نرسیدم و این گل را برای هم ماهی عزیز که به مدت دوماه است حرف نمیزنیم خریده ام

و استاد همچنان  پاپیچمان شد

که او کیست چرا قهرید و حتی تاریخ تولدتان کیست که برایتان کادو بیاورم که شاید آشت شدید

و خانم سین را صدا زدن و خانم سین یه چشم غره ای اساسی به من رفته اند فکر کنم بخاطر آن گل بوده و لابد فکر کردن بخاطر خودشیرینی برای استاد مجرد خالی بندمان اورده ام

و استاد به خانم سین گفتند خانم لاله خانم خیلی خوب و مهربانی هستین چگونه توانستید دوماه با اون قهر باشید 

سین جان ما گفت اقای شین من قهر نبودم ایشون با من حرف نمیزد و منم نزدم 

و من اصلااا یادم نمیاید که همچین کاری کردم و حرف نزدم 

یکی دوروزی باهام سرد شده بود منم دیگه حرف نزدم و مبادا ناراحتش کنم 

و یکروز یک چیزی رو ازیکی دیگه پرسیده بود منم زود تر پاسخش را دادم و اون اهمیتی نداد...

و اقای شین گل را به خانم سین داد

و خانم سین قول جبران داده است...

منم گفتم من رز نمیخواهم نرگس جان یادت نرود اخر من نرگس را از جانم بیشتر دوست دارم...

 پ ن 1:به این قلمم نخندین بدلیل اینکه  چند تا پست های اخیر  بیانیای  عزیز رو خوندم رو تایپ کردنم تاثیر گذاشته و یجوری تقلیده هاها

پ ن 2:ترجیح میدم ازین به بعد هرکی باهام قهر کرد خودم جلو برم و از فاز مغروریت اسفندی دربیام

پ ن 3:امروز هیچ گونه غیبتی درکنار هم کلاسی ها و دوستان عزیز رخ نداد و حتی با مادری جان هم تا به این ساعت غیبتی نکردم...

۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۶ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

کمک

آدم هایی که مارا رنج می دهند 

خیلی اوقات رنج کشیده هایی هستند که نتوانستند از زخم های خودشان عبور کنند.

#اروین-دی-یالوم

حالا نمیدونم نویسندش درسته یا نه

اما خب راست گفته

میدونی چیه منم گاهی وقتا که خیلی عصبانیم نمیتونم خودمو کنترل کنمو یکیو ناراحت میکنم البته خیلی زود عذر خواهی میکنم شایدم طرف ببخشه ها اما عمرا من خودمو ببخشم

من اگه ناراحت شم هیچ وقت نمیتونم ببخشم 

نمیدونم عادت خیلی بدیه

شاید  ساعت ها روزها ماه شده با عزیز ترینم قهر باشم...

و تنها کسی که حتی خودش مقصر ناراحتی من باشه نمیتونم 1 دقیقه باهاش قهر باشم مامانمه...

هیی


فکر کنم بداخلاق ترین و کینه ای ترین موجود روی زمینم...

چطوری میبخشین طرف مقابل خودتونو وقتی ازش ناراحت شین؟

خدایا لطفی کن بخشش رو بیشتر ازت یاد بگیرم
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۴ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

elahii shokr

چند صباحیست که به مرگ جدی تر فکر میکنم 

شاید اونقدر از دستم ساعت ها در بره

نمیدونم چی میشه وسط درس خوندن اینقدر به مرگ و مردن و قبر و ترسیدن و وحشت و اون دنیا فکر میکنم 

بعد میگم لابد گناه بزرگی مرتکب شدم که این همه ا مرگ وحشت دارم

هی میشینم گناهامو میشمارم میشمارم 

نمیدونم چرا فکر میکنم هیچی نمیشمارم

انگار گناهی ندارم

کاری نکردم

شاید غیب های دخترونه و مادر دختری رو فاکتور بگیرم بگم گناهی ندارم

شایدم گناه کردمو خبر ندارم

شاید دلی شکوندمو خبر ندارم

خیلی ناراحتم از خودم

دیشب هی میگفتم کاشکی که من - من نباشم

یکی دیگه باشم

یکی گفت:اگه یه من دیگه باشی از کجا میدونی خوبه

خودمم نمیدونم فقط دلم میخواد خیلی خوب باشم

ازین عمر کمی که بهم داده شده 

بتونم درست استفاده کنم

چجوری خوب شم؟

از وقتی مرگ مامانبزرگ مامانمو به چشم دیدم از مرگ شدیدا میترسمم شاید مادرجون خودم زود تر از اوشون فوت کرد اما من اون لحظه سر جلسه امتحان سوم راهنمایی بودم ...

اینکه یبار تو یه قبر یهویی افتادم خیلی وحشت انگیز بود برام که تا چند ساعت میلرزیدم با اینکه شبیه یه چاله عادی بود که بارها ادم ممکنه بیفته

بعضی وقتا میگم کاشکی نمیرم

اما نه نمیشه که

خداییش خیلی خستم ازین فکرو خیال 

کاش سخت نمیرم...

وقتی محکومین رو دیدم دلم عجیب و سخت گرفت اینکه عین من دیالوگش بود از چی میترسی؟

هیییییی

خدایا شکر
خدایا لطفی -نظری-حقی-نگاهی - در حق ما کن
اللهم اشف کل مریض
الهی همه کنکوریا به خواستشون برسن 
الهی سایه پدرو مادر بالای سر همه آدماباشه و اونایی که از نعمتش محرومن روحشون شاد باشه
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

BARFIIIIII

سلاااام خدای خوبم

بخاطر برف قشنگت ممنونممم 

من برف ندیده کلی ذوقیدممممممممممممم

هورااا

شبای برفیتون بخیر باشه

برف برف میباره 

دل منم بی قرارررررررررررررره

شب های برفیتون آروم دلتون خوش...
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

جمعه

غروب جمعه چه دلگیر می شود وقتی تو نیستی چون اگه بودی جمعه که هیچ پنج شنبمون هم جمعه نمیشد ...

روحت شاد عزیزترینم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

چقدر جمعه ها دلگیر تره 

خسته کنندست

مخصوصا که من حس هیچ کاریو نداشته باشمو بخوابم...

خدایاشکر

اللهم اشف کل مریض

ظهور در عین حضور

خدایا-نظری-لطفی-نگاهی-حقی در حق ما کن

الهی امین

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

doaa braye hme

هی

سلام به خویش

5 ماهو اندی دیگه کنکوره-ترس قبول نشدن کل وجودمو گرفته-انگیزه درس خوندم رفته-خسته شدم-از شنبه تا جمعه کلاس-تست-درس خوندن-بی نتیجه-البته کم کاریم کردم قبول دارم-اما عجیب خستم-کاش بمیرم-خدایا-نگاهی-نظری-دعایی-لطفی-حقی-در حق-ما کن

انشالا همه کنکوریا به خواستشون برسن*

بی کارا شغل پیدا کنن*

خونه ندارا خونه دار شن*

مریضا خوب شن*

....خدایاااااا همه مشکلات مردم تموم شه  خستن


۰۵ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۲ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

sanchi

دستم به هرستاره که می خواست رسید

نه از فراز بام که از پای بوته ها

می شد ترا در آیینه هرستاره دید

در بی کران دشت

در نیمه

های شب

جز من که با خیال می گشتم

جز من که در کنار تو می سوختم غریب 

تنها ستاره بود که می سوخت

تنها نسیم بود که می گشت

#فریدون مشیری

#تسلیت سانچی

چه بسا آنان که در حین انجام وظیفه جان به جان آفرین تسلیم میکنند در زمره شهیدان راه حق باشند پس شاید آتش دل را بتوان به ترنمی از کلام الله مجید التیام داد


۲۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۶ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

setare

شاید کل دیشب خواب دیده باشم 

خواب کلی ستاره

نمیتونستم شمارش کنم 

حتی تو خوابم میدونستم من تلسکوپ ندارم برای دیدنشون

نمیدونم چرا اینقدر عاشقتون شدم 

و ساعت ها تو نت راجبتون تحقیق میکنم 

قشنگ ترین ستاره های من دوستتون دارم

...ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰