یه وقتایی هست هیچی یادت نمیاد فقط باید یچیو ببینی یا بخونی یابشنوی تا یادت بیاد...

بیای دفترخاطراتتو باز کنی بشینی روزمرگیای اخر شبو بخونی 

بعد بشینی فکر کنی اینایی که نوشتی چقدر دست من بود ؟ بقیش تقصیر کی بود

تقدیریت بود!سرنوشتته!

به یه آدمایی میرسی که الان دیگه وجودشون حس نمیشه

 اونی که یه روز همدرت هم بود دیگه نیست!

درمان کی بود؟همدرد کی بود؟

یه وقتایی سخته یچیزیو هضمش کنی خودتو بزنی به فراموشی شاید تنها راهش ازبین بردن اون چیزیه که همچیو دوباره یادت بیاره 

دوباره بغض کنی 

غصشو بخوری

یه دردایی هم هست برای سنت کمه

واقعا کمه ها

درمانیم براش نیست

یه توهماتیم بوده که باید بزاریش کار

یه رویایی بوده که نزدیک به واقعیت بوده اونم باید بزاریش کنار

فقط باید بخندی بگی همچی خوب خوب خوبه...

من خوبم

تغییراتم خوبه

من دیگه من نیستم

آرام-مظلوم-دیگه حتی سربه سر کسیم نمیزارم-درسم نمیخونم-بادیوار حرف میزنم-عکس میبینم-یهو یکیو میخوام بدم عکاسی چاپ کنه-میپچسبونمش به دیوار-زل میزنم به عکاسای ربان دار-آهای آدما به کجا چنین شتابان؟

فقط به نوشتن به اینجا معتاد نبودم که انگار شدم...دفترام کم بود:(

ای نابینا 

غصه نخور 

در دنیا چیز قشنگی وجود ندارد

ماهم که میبینیم خود را به کوری زده ایم...