داشتم فکر میکردم کاش زودتر تموم شه الان 
برسم به ته آینده ببینم چطوریه 
ولی میترسم مثل همین الانا که پشیمون میشم میگم چرا فلان روز فلان کارو نکردم یا گاهی وقتا که دلم میخواد زمان برگرده به عقب...
ولی دلم نمیخواد برگرده 
پیش بره و تموم شه 
چون هرروزش سنگین تر از دیروزو و پریروزه
اگه این مقایسه کردنا و کمبودایی که خیلیا دارن نبود  تو خیلی چیزا نمیتونستم طاقت داشته باشم ادامه بدم حالا نه درسی...
مثلا میگم خداروشکر من اینو دارم بیچاره فلانی همینم نداره ... 
یا مرض من که اونقدر بزرگ نیست...
اما اینم میدونم مشکل هرکسی برای خودش بزرگه 
مثلا تا قبل اینکه پام بخورع به در و خون بیاد گریه کنم داشتم سر یه موضع دیگه حرف میزدمو غصشو میخوردم ... 
این جایگزین شدنای مشکلات و گرفتاریا باعث میشه صبر داشته باشیم 
دلم میخواد خیلی صبور باشم 
اما نفرت عصبانیت و اعصاب خوردی نمیزاره 
دلم میخواد همون لحظه فلانیو نیست و نابود کنم 
دلم میخواد از یه بلندی پرتش کنم پایین و نفس عمیق بکشم
اینکه هرشب با کلی نفرین کردن خوابم میبره اصلا برام مهم نیست به خودم برگرده چون داره برمیگرده مشخصه ...
دلم میخواد یجایی برم هیشکی نباشه نه دلم برای مامانم تنگ میشه با مامانم برم...
اخه مامان فقط مامان نیست مامان خواهره مامان دوسته همچیه...ازونجایی که بیرون میریم همه میگن خواهر شوهرته؟ک مامانم میگه نه دخترمه
چون شیبه مامان نیستم اما شبیه عمه خانومم نیستم ... بهتر که نیستم بدم میاد ازش...هرروز بیشتر از دیروز...
از شنبه ای که هرگز نیامده میرویم برای درمان جدید انشالله خوب شه :(
دیگه خسته شدم ...
لبیک یا حسین 
دوست مامان برا م یه نصف بطری آب اورد گفت از کربلاست ولی بو میداد:(
گف اول انا انزلنا بخون بعدم یچی رو کاغذ نوشته بود خوندم .... خوردم.... 
کربلا نرفتم ... 
یبار دلم میخواد برم...
شاید در بزرگسالی قسمت بشه...
البته با مامان ... 
فردا تولد  امام حسین جونه 
ولادتون  مبارک :)
دوستت دارممممممم
خیلی خوبی و مهربونی 
اسمت باعث میشه گریه کنم :)
زیارت عاشورا بخونیم :) کادوی تولدم بشه :)
 پ ن:خواهر جان را جو عکاسی گرفته بود و با دوربینی که بعد از یکسال تعمیر شد و همچنان باز هم باطری اش خالی می شود...
از من و چادر دلبرمان استفاده کرد و دستور ژست های مختلف میدادند و چندتایشان که طبیعی بود زیباتر شد...