هر روز عهد پیمانی میبندد که درس میخواند چه مجازی چه حقیقی همه میدانند که کنکور دارد و درس میخواند و اما مجازی ها بیشتر میدانند که چرا درس نمیخواند:از اول ماه شروع میکند که برایش خوش یمن باشد که آن هم نمی شود .

از شنبه ها آغاز میکند نمی شود . 

از همان لحظه ای که تصمیم میگیرد هم نمی شود.

و خودش هم نمیداند که چرا  همه چیز باهم حل شده است.

حلال پذیرند و نمی شود از درگیریشان جلوگیری کرد.

خسته شده است از آینده ی نا معلومش

و امروز بیشتر ترسیده است 

از اینکه کسی به او گوشزد  کرده است که چه میخواهی کنی ؟

وجوابش این بوده است که نمیداند

او هیچ چیز را نمیداند 

این همه مدت هم نمیدانسته و به قول مادرش پناه بر خدایی تمام کرده است 

نه اینکه بخاطر خنگیش و درس نخوان بودنش 

از بس که برای او اتفاقات عجیبی افتاده است 

هرسال به یک دلیلی نزدیک بوده امتحانات خود را به فنا بدهد 

الان هم با این نخواندن ها همچنان امید به خدا دارد که شاید فرجی کند 

زنداییش خدا را قسم داده است به حق این شب ها تنها دختر دم کنکوریشان موفق شود 

پدر بزرگش شبها دعا میکند و دعایش موفق شدن نوه اول دردانه اش است 

مادر که امسال آرزویش دو چیز بوده و است و یکی برآورده شده ...

و یکی دیگر هم درا نتظار است 

جزوه انتگرالش را باز میکند و شروع به خواندن میکند اما وقت خوردن آن پودر مسخره اش می رسد و درگیری معده اش آغاز می شود...