علاوه براینکه گاهی خودمو به نفهمی میزدم و گاهی جدا برام گرون تموم میشد 

جدیدا خصلت جدید و فوق مزخرفی پیدا کردم که تبدیل شدن به یه آدم فوق شکاک...

در حدی که بابا رفته با دوستاش ییلاق ،من هی به مامان میگفتم زنگ بزن 😕

چرا نمیاد؟ساعت از 12 گذشته؟!

مامانم گفت من اگه بیرون باشم،خوشم نمیاد کسی هی زنگ بزنه بگه کجایی ،من جلو دوستاش زنگ نمیزنم البته آقای بابا خودش سه بار زنگ زد،

اما از وقتی بازنشسته شده،ترجیح میدم همش توخونع باشه،

بد به حال همسر عزیزم ، هرجا هستی حسابی خوش بگذرون طرف من نیا،اگه بیای باید خونه بمونی ظرف بشوری ،غذا بپذی از کار خارجی  خبری نیست،همه داخلی و امورات منزلی باتویه...

اصلا نمیفهمم متاهل بودن و گردش رفتن دوستانه ینی چی؟البته فقط آقایون ینی چی؟!

چون مامانم اگه قرارای دوران دبیرستان داشته باشه اغذیه سفر و ... همرو آماده میکنم حتی 24ساعته باشه...

اما عادت ندارم بابا بره ،اونم 12ساعت😑

اس دادم ارسال نشده،زنگم زدم انگار انتن نمیده گوشیش،صبح آزمون دارم،خوابم نمیبره تا بیاد...

به اون دختره گفتم یه ربع هشت سر کوچه باش من بیام 

ولی امکان خواب موندنم 99درصدع...

اخه الان چ وقت سنجشه!!!

اوضاع درس خوندن خیلی خوبه...

میدونم باز به 97 امیدی نیست 

اما از لحاظ نهایی عالیه...

اوف...

پدر است دیگر...

بازم پدره...