امیـــــــــــــد آرزو هــــــــــــــــــــا

ای آیِنه هم‌صحبت من باش!. که دیریست؛ بی سنگِ صبور است دل تنگ صبورم

امیـــــــــــــد آرزو هــــــــــــــــــــا

ای آیِنه هم‌صحبت من باش!. که دیریست؛ بی سنگِ صبور است دل تنگ صبورم

امیـــــــــــــد آرزو هــــــــــــــــــــا

زندگیه دیگه؛
گاهی خسته ت میکنه،
خیلی خسته ت میکنه؛
اونقد که دوس داری خودکارتو بزاری لای صفحاتش.
یه مدت بری سراغ خودت. هیچی نکنی،
با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی.
اما مشکل اینجاست بعد که برمیگردی
میبینی یه نفر خودکارو از لای کتاب زندگیت بیرون کشیده
و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی.
گم میشی ...
و هیچی توو دنیا بدتر از این نیست که
ندونی کجای زندگیتی!
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،
اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی رود،
می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
گره می خورد،
می پیچد به هم ،
گره گره می شود،
بعد باید صبوری کنی،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،
باید یک جایی تمامش کرد،
سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است

بایگانی
نویسندگان

غم فقط برای ماست

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۲ ق.ظ

همین لحظه ها:زندایی گفت بالششو درست کنین داره جون میده 

مامان فقط نگاه میکرد 

خاله رفت بالششو درست کرد 

مامان نگاه میکرد 

بهو انگاری رفت ، بابامو صدا زد ، دکتر بیارین 

اومد

سرم زد 

گفت نزنم بهتره ولی 

مامان گفت نه زندست 

سرم زدن ۳ساعت ببشتر موند 

به بانو خانم گفت :منو همینجا دفن کنین نمیخوام برم جای دیگه ، میترسم 

مامان یه لحظه بیهوش شد ، تو بیداری و بیهوشی دید بابابزرگش با اون تابوت (نمیدونم تابوت درسته) اومده تو حیاط میگه ، مهربانو بیارین 

مامان ازترس چشماشو باز کرده 

سرم و قط میکنه،بالشو برمیداره 

تموم 

به همین راحتی ، همچین راحتم نبودا ، ولی به همین راحتی رفت..

و من نبودم و شنیدم...

و من نبودم و ندیدم...

و من درحسرت ندیدنت...

و من بی معرفت ترین نوه دنیا 

۵ سال پیش توهمین ساعت یتیم شدم ، یتیمی که دیگه بزرگتری ندارن و پنج شنبه ها به کامشون زهره

+همتون قطع دنبال بزنین ، اینجا جای خوندن و وقت قدر دادن نیست 

یاعلی 

 دل ماهارو خون کردی که اینجوری رفتی!

فاصله انداختی بینمون 

یکی یه وره ،اون یکی یه ور دیگه 

همچی  و بهم ریختی 

حواس یکی یجاست ،حواس اون یکی یجا دیگه 

بیشتر ازینکه خودت نیستی ناراحت ازینم که هیشکدوممون اون آدم شاد بی غصه بی درد مرده ندیده ،قبرستون ندیده ،فاتحه نخونده نمیشیم

بیشتر از اینکه خودت نیستی ،از خراب شدن جمع صاف و سادمون ، دل خوش نداشتمون ناراحتم 

خیلیا مادر بزرگ پدربزرگ ندارن و مشکلی تو زندگیشون ندارن

ولی تو 

چی بودی که مامانو مامان قبل نمیکنی ، چی بودی که میگن دایی از غصه تو رفت 

چی بودی کی بودی که بزرگتر ماها بودی ، چرا از تو حساب میبردم اخه 

چرا یکمی منو دوست نداشتی ؟! روزای آخر میگفتی میبخشی منو اذیتت کردم 

بهت سوپ دادم دستتو میگرفتم بلندت میکردم ، فقط میخواستم باشی همین 

ولی تاحالا حس از دست دادنو درک نکرده بودم و امید داشتم خوب خوب میشی 

دلم برات اندازه ۵سال تنگ شده

اخرین تولدمو باتو گرفتم که کلی تو عکسا خندیدیم هممون مامانم خیلی جوون تربود ، باباجی موهاش حتی سفیدم نبود 

من به اون خنده ها شدیدا نیاز دارم 

میدونی الان تو بودی مامان هیچ وقت نمیگفت دیگه دلخوشی ندارم و تو فقط دلخوشیمی سروسامونت بدم دیگه خیالم راحته...

میدونی من هرشب باهات حرف میزنم ، خونت که میرم همونجایی ک خوابیدی میخوابم اما میترسم یکمی 

میترسم یهو ببینمت ، از بس فکرو خیال میکنم و کلی صدا میشنوم مجبورم برم پیش مامان بخوابم ... 

فقط 

دوستت دارم،خیلی زیاد،ببخشید که اذیتت کردم ، حرفتو گوش ندادم ، تنبلی کردم ، اخه من اصلا بدم میومد کار کنم ،توام هی دستور میدادی،کلی پیش مامان گله منو میکردی 

اما هیج وقت منو دعوا نکردی همش باهام گریه کردی 

یادته کلی برام خاطره میگفتی 

من کلی میخندیدم 

داداشات کلی اذیتت کردن ، ایشالله خدا ازشون نگذره که اونقدر بخاطرشون غصه خوردی 

خدا جای خوبی بهت دادهء؟

خدا نامردی نمیکنه ،خودش دیده چقد بهت سختی داده ،اما توهمش خندیدی به همچی 

مامان میگع این خنده ها تورو زنده نگه داشت 

ازینکه منو میبینن میگن تو نوه مهربانی !

میگم آره 

کلی تعریفتو میکنن و میگن خدا رحمتش کنه عجب زنی بود 

مراسمایی ک برات گرفتن اینقدر جمعیت زباد بود که همه فکر میکردن جوونه که اینجور مراسم شلوغه 

همه بودن ودلشون آتیش 

اما همه دیگه یادشون رفته 

اما ماها چی!

دلم کلی گریه میخواد ، من ندیدمت کی رفتی ، کی بردنت، کی اون خاکارو رو تووریختن 

اون سری یه مورچه رد شد از بغلت 

کلی گریه کردم که چقدر جات بده 

دلم فقط الان تورو میخواد 

عزیز جون پنجمین سالگرد نبودنته و پنج ساله همچی گنگه،سخته ، حتی برای بابا...

و همه دروغ میگویند که تو نیستی 

و من میدانم 

تو درکنار منی 

برایم دعا میکنی 

برایم اشک میریزی 

تو طاقت نداشتی ببینی مامان بهم بگه بالا چشمم ابروئه و سریع دعواش میکردی 

تو کی بودی ،؟ 

چرا مثل تو دیگه نیست هیشکی 

چرا من از همه فامیلاتون بدم میاد 

چرا حوصله ندارم ریختشونو ببینم 

بدم میاد ازشون 

حس یتیمارو بهم دست میده وقتی عزیز ندارم پنج شنبه ها برم پیشش برام فسنجون بپذه 

بعد برنج و برای من جدا دم کنه چون بقول خودش نوش انگاری پایتخت بدنیا اومده اینقدر کلاس داره 

میگم اخه عزیز این برنجا ریزه بدم میاد، توام میگی همرو بابابزرگ کاشته خب این ریزا طاقت نداشتن شکستن نمیشه دور ریخت که  ... 

و همچنان هرسال بابابزرگ کلی نیم دونه میده ک من بدم میاد و مامانم برام جدا نمیپذه 

عزیز مامان حتی زرشکای برنجو برام جدا نمیکنه 

عزیز مامان برام یبارم انار دون نکرده 

عزیز مامان بلد نیست حلوا درست کنه 

عزیز مامان بلد نیست ازون برنجک پفکی درست کنه 

عزیز مامان حتی دست پختش مثل تو نیست بد نیستا همه میگن عالیه اما تو چی میپختی که نمیتونه 

عزیز مامان نمیتونه ناز بکشه ، خودش خیلی ناز میکنه گریه میکنه ، بهش گفتم مگه تو بچه منی برای من ناز میکنی بیشتر گریه کرد

میدونی عزیز مامان قبل تو گریه نمیکرد که 

آی عزیز

دلمو خون کردی 


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۰
مـــــــــــــــن